امروز صبح بطرف حلبچه راه افتادم تا از پيشمرگها و انصارالاسلام که در حال حاضر در حال جنگ هستند عکاسي کنم. نزديک حلبچه حدود 20 کيلومتري حلبچه راننده به سمت جاده خاکي نظامي که الان مورد استفاده قرار ميگيرد رفت و من با خودم گفتم بابا اين چقدر ميترسه! با اين وضع جاده کي ميرسيم ولي چيزي نگفتم تا رسيديم حلبچه. بعد از اين که 2 نفر پيشمرگ همراه ما شدند رفتيم خط مقدم و بعد از اينکه با پيشمرگهاي خط مقدم که داخل سنگرشان مشغول ورق بازي بودند و تا منو ديدن زود جمع کردن روبرو شدم با خودم گفتم بابا اينجا که خبري نيست. خلاصه 20 دقيقه مانديم و چند فريم عکس گرفتم و بعد راه افتاديم به سمت پايگاه بعدي که تقريبا مشرف بر
يادمان شهدا حلبچه بود. تا از ماشين پياده شديم با استقبال پيشمرگها روبرو شده به سمت داخل پايگاه راه افتاديم. هنوز چند قدم نرفته بوديم که يکدفعه يکي داد زد اومد و همراهم گفت بدو زود باش. در همين حال که ميدويم عکس هم ميگرفتم تا رفتيم داخل سنگر. من افتادم روي چهار تا پا. حساب کنيد يک سنگر يک متري کوچک و چهار نفر آدم و بعد از 10 ثانيه يک خمپاره درست در 50 متري ما منفجر شد و تازه فهميدم چه خبر است.

به ياد زمان عمليات مرصاد که اون موقع سرباز بودم افتادم که تقريبا همين شرايط برامون پيش اومد ولي اون زمان من تصويربرداري ميکردم. در همين افکار بودم که صداي انفجار دوم منو متوجه کارم کرد. شروع کردم به عکاسي و بهترين عکس همين پيشمرگ بود فکر ميکنم عکس خوبي شد.

همينطور تا پنج خمپاره در اطراف سنگر منفجر شد. شايد چون ما با ماشين پاترول به آنجا رفته بوديم فکر کردند حتما خبری هست يا شايد ميدانستند من انجا هستم!! خلاصه بعد از اينکه پيشمرگها چند خمپاره در جواب به انصار فرستادند از سنگر بيرون آمده و عکاسی کردم که ميتوانيد
اينجا ببينيد.
ولی واقعا امروز بخير گذشت شايد قسمت اين بود. تا ببينيم فردا چی پيش ميايد.