اينجور سفرها هرچی که باشه فرصت خوبی برای مطالعه هم هست.
مطلبی از کتاب باغ پيامبر و سرگردان نوشته جبران خليل جبران خوندم که بد نيست قسمتی از آن را شما هم بخوانيد.
دريغ بر ملتی که سرشار از اعتقادات و خالی از دين است.
دريغ بر ملتی که لباسی بر تن می کند که خود نمی سازد
نانی را می خورد که خود درو نکرده و باده ای می نوشد که از تاکهای او جاری نيست.
دريغ بر ملتی که زورگو را قهرمان می داند و فاتح پر جلال را سخاوتمند.
دريغ بر ملتی که در خواب شهوت را منفور می داند و اما در بيداری تسليم اش می شود.
دريغ بر ملتی که صدا بر نمی آورد مگر به هنگام تشييع جنازه
و لاف نمی زند مگر آن گاه که گردنش زير تيغ باشد.
دريغ بر ملتی که سياست مدارش روباه ؛ فيلسوفش تردست: و هنرش؛
هنر وصله و پينه و تقليد باشد.
دريغ بر ملتی که حاکم جديدش را با بوق و کرنا خوشامد می گويد: و
با قهقهه و غوغا وداعش می گويد : تا با بوق و کرنا ديگری را خوشامد گويد.
دريغ بر ملتی که فرزانگانشان از پيری خرف شده اند و مردان نيرومندش هنوز در گهواره اند.
دريغ بر ملتی که که تکه تکه شده و هر تکه اش خود را ملتی می داند.