ديدن شهری که تا ديروز همه در رفت آمد بودند و يکباره همه جا خالی شده برای من
خيلی سخت بود ! آخر شما بايد قبلا شلوغی بازار اينجا را می ديديد تا برايتان
قابل لمس تر می شد. امروز بلقيس پيرزنی که در هتل کار می کند گفت: می دانی
دامادم که ايران زندگی می کند ديشب آمد تا منو ببره اما چون پسرم که بيست سالشه حاضر نشد برود ما مونديم اما واقعيت اينست که می ترسيدم بروم و کارو را از دست بدهم!
حالا هم که تو اينترنت کافی چهار نفر بيشتر نيستيم بايد می ديديد اينجا را دو روز پيش که
همه چهل تا کابينش هم پر بود و تازه بايد کمی برای کار با اينترنت انتظار می کشيديد!
انگاری اين موسيقي حزن انگيز حاکم بر کافی نتی که تا همين ديروز موسيقی جاز پخش می کرد هم به خاطر همين است.
چند نفر از دوستانم تو کردستان ديروز می گفتند خسته شديم از بس گريه کرديم موقع خداحافظی از فاميلهايمان که اصلا نمی دانيم باز هم ديگر را می بينيم يا نه!
يکی می گفت وقتي داشتم وسايلم را جمع می کردم تا حاضر باشم
برای ترک منزلمان تازه احساس کردم چه اتفاقی افتاده و من نمی توانم از آنها دل بکنم.
و خوب خيليها دلشان برای عيد تنگ مي شود که خوب البته واضح
است کسی دل و دماغ شادی که برايش نمونده تا به فکر جشن
باشه. عصری صف ماشينهايی که در حال خروج از شهر بودند به چندين کيلومتر می رسيد حالا ديگر عده خيلی کمی در شهر مانده اند که اکثر آنها نيز نظامی هستند و واقعا شهر به يکباره تبديل به شهر ارواح شده است.
حالا منو بگو که با بچه های ايرانی قرار گذاشته بوديم تا
يک سفره هفت سين اينجا باز کنيم خوب بابا نا سلامتی روز اول عيد
روز تولدمه !