Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog


[ Home ]

[ Links ]

Nafise
Editor: Myself
Me, Myself & Ehsan

[ Archive ]


[ contact ]

 

Saturday, April 05, 2003


امروز تقريبا تمامی روزنامه ها با اشاره به خبر کشته شدن کاوه به فرا خور گرايش خود به مسائل سياسی سعی در انعکاس خبر مربوطه داشتند و اکثرا نيز با چاپ عکس کاوه در صفحه اول روزنامه ها همراه بود همچنين تعدادی از دوستان و شاگردان او در باره کاوه مطالبی نوشته اند از اين بين قسمتی از مطلب بهمن جلالی دوست و همکار کاوه که در صفحه ۱۲ روزنامه ياس نو چاپ شده را برايتان انتخاب کردم تا بخوانيد.
کاوه نمی توانست از اتفاقات خودش عکس بگيرد
کاوه آدم بسيار خاصی بود. در چند شعبه عکاسی فعاليت می کرد ؛ به ندرت می توان عکاسی را ديد که چنين موفق باشد. او به قدری انرژی داشت که انگار انرژی ۱۰ نفر آدم در او جمع بود. هم فيلم مستند می ساخت هم عکس می گرفت اين آخری ها هم که با فتو شاپ کار می کرد. او يک آدم چند وجهی بود و تمام وجوه موفق بود ؛ ارزش خاص کاوه در اين است. يک خصوصيت ديگر او اين بود که نسبت به مواد و امکاناتی که داشت دست و دل باز بود و بيشتر وقتش را در اختيار دانشجويانش قرار می داد. هميشه دفترش پر از دانشجو بود. ارتباطش با دانشجويانش خيلی عجيب و غريب بود خيلی تاثير داشت در اين که دانشجويانش را به اين سمت بکشد. به سمت اين موضوع که نشان دادن بی عدالتی ؛ ناهنجاری ؛ ظلم و پديده هايی که در واقع در جامعه وجود داشت و همه اش دنبال آنها
می گشت. نمي توانست از چيزهای خوب و خوش عکس بگيرد.
جو هر کارش آدم های پايين جامعه هستند اين کارهايش را خيلی خاص مي کند. در واقع می خواهم بگويم موضوَع کارش آدمهای آسيب ديده اند.
اين آدم عکاس خبری بود ؛ اما کسی نبود که که برود سراغ پرتره سياستمداران ؛ افتتاح ها و بازگشايی ها.

 

[ 9:06 PM ]




Friday, April 04, 2003


مطلب وبلاگ هوشنگ گلمکانی در مورد کاوه را اينجا بخوانيد.

 

[ 10:26 PM ]





فقط برای اينکه يادتان باشد يکشنبه ساعت ۱۰ صبح تشييع پيکر کاوه از مقابل تالار وحدت انجام خواهد شد.

 

[ 9:58 PM ]





هشتم فوريه ۲۰۰۳ با تعدادی از خبرنگارانی که در سليمانيه بودند برای تهيه گزارش از منطقه تحت کنترل گروه انصار اسلام به منطقه سرگت رفتيم و کاوه نيز با گروه همراه بود.
بارها در حين کار توصيه های خود را مبنی بر داشتن تصاوير خوب می کرد و يادآور می شد که بسيار موقعيت مناسبی است برای کار در جايی که در وضعيت عادی اصلا امکانش نبود. اين تصوير را در همان جا از کاوه عکاسی کردم در حالی که چند نفر از گروه انصار مشغول صحبت هستند.



 

[ 9:06 PM ]





John Simpson را همه می شناسيد اگر او در مورد کاوه اينگونه نظر دهد به نظر من ديگر بس است John يک حرفه ای به تمام معنی است در کار خودش.

 

[ 9:04 PM ]





مطلب مسعود بهنود در باره کاوه را اينجا بخوانيد


 

[ 8:43 PM ]





اصولا عکاسان خبری ايرانی که عمدتا در خارج از ايران بودند می دانند که بودن کاوه در آنجا پشتوانه محکمی در کارشان بود و آنها با بهره بردن از تجربه بالای او هميشه با اعتماد به نفس بيشتری کارشان را انجام می دادند. من خود در افغانستان و عراق شاهد اين بودم که کاوه هميشه سعی می کرد با ترغيب بيشتر خود حس ايرانی بودن و هميشه در رديف دوم بودن را در مقابل فرنگی ها برای عکاسان ايرانی از بين ببرد و ثمره تلاشهای او بود که اکنون تعداد قابل توجهی از ايرانيها با عکاسان آنطرف رقابت می کنند.



 

[ 8:14 PM ]





آخرين باری که کاوه را ديدم حدودا دو هفته پيش بود و در شهر اربيل شمال عراق.
او با شوق خاصی تصاوير خود از باند در دست احداث حرير که در حال آماده شدن برای مرکز نيروهای آمريکايی بود را برايم نشان داد و قرارمان بر اين شد که چند فريم از تصاوير ويديو يی که او ضبط کرده را بتوانيم باهم تست بزنيم تا ببينيم آيا کيفيت خوبی برای عکس ديجيتال شدن دارند يا نه؟ که ديگر فرصتی دست نداد و او به سليمانيه رفت و من در اربيل ماندم. کاوه هميشه دنبال جديدترين تکنولوژی در کارش بود و اين امر او را از ديگران متمايز می کرد اطلاعاتش هميشه بروز بود و ارتباطات زيادی که با مراکز مختلف داشت او را به فردی کاملا آشنا با دنيای کنونی تبديل کرده بود که البته دانشجويان وی بيشترين بهره را از اين مورد می بردند و به همين دليل است که او در کارش منحصر به فرد بود.

 

[ 8:10 PM ]





آشنايی من با کاوه
اول بار با نام کاوه گلستان در اواسط سالهای دهه ۶۰ آشنا شدم و آنموقع برای يک به اصطلاح شهرستانی مثل من که در تبريز بودم دوستی با شخصی مثل کاوه همچون رويايی در ذهنم بود و آنزمان جشنواره فيلم و عکس وحدت برای ما در تبريز به مدت يک هفته محلی بود تا با عکاسان بنام ايران آشنا شويم. هنوز يادم هست که از کاوه خواستم تا عکسی به يادگار با هم بگيريم و آنزمان اواخر دهه ۶۰ بود هنوز آن عکس را وقتی ميبينم باورم نمی شود که پانزده سال پيش بود!
سالها طول کشيد و گردش روزگار مرا را نيز به پايتخت کشانيد و با ورود به دانشگاه بيشتر با کاوه آشنا شدم او هميشه مشوق دانشجو ها بود به نحوی که برای آموزش عکاسی از مسائل اجتماعی پيرامون کمک می گرفت و سعی ميکرد تا با آشنا کردن
بچه ها با محيط زندگيشان آنها را علاقه مند به عکاسی مستند نمايد که البته
علاقه مندان عکاسی خبری امثال من هميشه دنبالش بوديم و او هيچوقت خود را از ما دريغ نمی کرد. هر زمانی که به او نياز داشتم با خوشرويی تمام مرا می پذيرفت کافی بود يک تلفن به او بزنم و چند ساعت بعد همديگر را ببينيم. تصورش برايم دشوار بود اما ما با هم دوست شده بوديم و بر خلاف عرف رايج ايران همديگر را با اسم و نه با فاميل صدا می کرديم. هميشه مشوقم بود تا من نيز به عکاسی خبری رو آوردم و ديگر روابط ما صميمی تر شد تا در ادامه با هم در يک خبرگزاری (آسوشيتدپرس) همکار شديم.
او با تجربه و تيز بينی خاصی که از رويدادها و حوادث داشت مرا نيز همچون ديگران با
ريزه کاريهای خبری آشنا می کرد. يکباره تلفن زده و از فلان عکسی که گرفته بودم کلی صحبت می کرد و اين در طول سال بارها تکرار می شد و البته من نياز شديد داشتم تا بدانم کجاهای کارم اشکال دارد ولی او به روش خاص خودش قضيه را مطرح می کرد تا کاملا متوجه ايرادات و نکات قوت بشوم. من به ياد نمی آورم جايی بحث جدی عکس و عکاسی باشد و کاوه نباشد او هميشه پای ثابت مسائل حرفه ای صنفی نيز بود و تشکيل انجمن صنفی عکاسان مطبوعات ايران نيز با پيگير يهای وی به نتيجه رسيد. در تمام موارد کاری را که به نتيجه می رساند خودش می کشيد کنار تا ديگران بتوانند ادامه دهند و در اين کار هميشه به جوانتر ها ميدان ميداد. خيلی رک بود و اين را در کارهايش نيز ميشد ديد و البته ويژگی کار يک روزنامه نگار و خبرنگار عکاس آزاد به تمام معنی را نيز داشت تا جايی که کار وی خوشايند برخی نبود و بارها برايش مشکل ايجاد کرده بود اما او پا پايداری خود تمامی مصائب را به جان خريد تا نام کاوه واقعا برازنده او باشد .
در چهار سال آخر رابطه ما به دليل شرايط حاکم بر ايران و کشورهای منطقه خيلی به هم نزديک بود و در نوشته های بعدی سعی خواهم کرد به قسمتهايی از آن اشاره کنم.

 

[ 7:39 PM ]




Thursday, April 03, 2003


عصر امروز پيکر کاوه به تهران رسيد و احتمالا تشييع جنازه وی روز يکشنبه انجام خواهد شد.

 

[ 8:46 PM ]





دوستان آتقدر لطف دارند که همينطور تا ساعاتی از نيمه شب برايم تلفن ميزدند اما من می دانم که همه دوست داشتند تا من خبر را تکذيب کنم اما مگر می شود!!
از ديشب همينطور خودم را جلوی بچه هام که بعد از مدتها توانستم آنها را دو روز به مسافرت ببرم نگه داشتم تا آنها برايشان سخت نگذرد ولی آخرش نشد و بغض تو گلويم ترکيد...
شب تماما تا صبح خواب می ديدم و تمام لحظات بودن با کاوه در افغانستان - عراق - دانشگاه - انجمن صنفی و ... برايم زنده شدند.

 

[ 9:29 AM ]





شنيدن خبر کشته شدن کاوه گلستان بر اثر انفجار مين در کردستان عراق آنقدر برايم شوک وارد کرده است که نمی دانم چی می نويسم. تمام خاطرات چندين سال گذشته همين طور در ذهنم مرور می شوند آخر دوستي بااو بيشتر از رابطه يک استاد و شاگرد برايم اهميت داشت هر چند او ديگر در بين ما نيست اما تعداد زياد شاگردان وی همواره ياد او را در اذهان زنده نگه خواهد داشت. من نيز در باره کاوه خواهم نوشت. يادش گرامی باد.

 

[ 8:57 AM ]





کاوه گلستان عکاس و فيلمبردار ايراني شبکه خبري بي بي سي ، عصر چهارشنبه بر اثر انفجار مين در منطقه کفري کردستان عراق در جنوب سليمانيه کشته شد.
کاوه استاد من توي دانشگاه بود. همين دو هفته پيش همديگه رو توي اربيل ديده بوديم.
اصل اين خبر رو ميتونيد توي سايت ايرنا بخونيد. البته يه کم فونتش ايراد داره ولي بعدا خودم تايپش ميکنم و ميذارم اينجا.

 

[ 1:19 AM ]




Sunday, March 30, 2003


حتما شما هم متوجه شده ايد که اين جنگ به اين زوديها تمام شدنی نيست و اين قصه سر دراز خواهد داشت! اين را می شود از نحوه استقرار و فراهم آوردن امکانات برای نيروهای آمريکايی در کردستان عراق متوجه شد. و البته آنها همچنين در حال آزمايش سلاحهای جديد خود را که موفق به بکار بردنشان در افغانستان نشدند نيز هستند.
و خوب باز هم يکماه تمام شد که در کردستان عراق بودم و امروز برای استراحت و البته فراهم آوردن امکانات مورد نياز برای مدت زمان طولانی در روزهای آينده به تهران بازگشتم ولی کم مانده بود در راه بازگشت عوض ايران به الاجبار به ديدار عراقيها بروم!!
قضيه از اين قرار بود که نزديکی مرز قصرشيرين راننده عوض اينکه به طرف مرز پرويز خان برود مستقيم رفته بود و من هم خواب بودم وقتی بيدار شدم ديدم تابلويی مربوط به خانقين در کنار جاده ديده می شود که من قبلا و در سفرهای قبلی آنرا نديده بودم به راننده گفتم بايست و وقتی از يک ماشين که از طرف مقابل می آمد پرسيدم وی جواب داد ۱۵ کيلومتر به خانقين مانده و معلوم شد ما مرز را رد کرديم.
البته هميشه بازگشت به وطن بعد از يک سفر خسته کننده آدمی را خوشايند است اما خوب چه فايده اهل و عيال آدم که نباشند خانه اصلا با ماموريت فرقی ندارد البته خوب تقصير خودم است آخه يکی نيست به من بگه بابا عيدی گفتند و تعطيلاتی!

 

[ 9:35 PM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

ÿ© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved