Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog


[ Home ]

[ Links ]

Nafise
Editor: Myself
Me, Myself & Ehsan

[ Archive ]


[ contact ]

 

Saturday, April 12, 2003


حداقل من يکي کسی را بين هم سن و سالهای خودم که عکاس باشه و قلمش به خوبی پيمان باشه نمی شناسم. البته او عکاس خوبی هم هست. او هم يکی از دوستان و شاگردان کاوه بود...اصلا خودتان وبلاگشو ببينيد می دانيد من چی می گويم.
فقط به نظر من يک اشکالی دارد وبلاگش و آن اينست که پيمان اصلا عکس
استفاده نمی کند ؛ يکی نيست بگه بابا تو آخه عکاس هم هستی بالاخره!


 

[ 11:39 PM ]





دانشجويان دانشکده هنرهای زيبا دانشگاه تهران برای بزرگداشت کاوه گلستان روز دوشنبه ۲۵ فروردين ساعت ۱۲:۳۰ مراسمی را در محل دانشکده خودشان برگزار خواهند کرد. شما هم وقت کرديد برويد‌ ؛‌ حيف که من اينجا نيستم و الا حتما می رفتم.
همچنين مراسم يادبودی هم روز چهار شنبه ۲۷ فروردين در محل موزه هنرهای تهران برای کاوه ترتيب داده شده است.

 

[ 11:25 PM ]




Friday, April 11, 2003


يادداشتي از کامران دوست ديرينه کاوه







 

[ 10:34 PM ]





امروز صبح همکارم اکبر تلفن زد و گفت قرار است ساعت ۱۱طرفداران آيت الله حکيم مقابل سفارت عراق در تهران تجمع و شادی کنند! من هم راه افتادم و بعد از رسيدن مقابل سفارت عراق ديدم خوب هنوز خبری از آنها نيست.
داشتم فکر می کردم خوب الان ۵۰ - ۶۰ نفری می آيند و شعار
می دهند و کار تمام می شود. در همين حين ديدم بک اتوبوس آمد و تعدادی از زنان شيعه عراقی از آن پياده شدند تا شروع کردم به عکاسی يکدفعه ديدم مردان عراقی که آنها هم تازه رسيده بودند دارند می دوند به طرف سفارت عراق!
ماموران پليس حاضر در آنجا سعی در آرام کردنشان داشتند ولی آنها آرام شدنی نبودند و می خواستند هر طوری شده داخل سفارت شوند!
يک ربع طول نکشيد که در ورودی را شکستند و وارد شدند و من و بقيه خبرنگاران هم به دنبال آنها وارد شديم. خلاصه همان صحنه هايی که دو روز پيش در بغداد و از تلويزيون ديده بودم مقابل چشمانم بود با اين تفاوت که من در تهران بودم و در سفارت عراق!!
در عرض کمتر از ۱۰ دقيقه تمام محوطه سفارت پر شد از شيشه شکسته های قاب عکسهای صدام و همه جا را تا توانستند بهم ريختند و تمام عکسهای صدام را هم پاره کردند. و من باز يکدفعه ياد کاوه افتادم و تسخير سفارت آمريکا در تهران توسط دانشجويان خط امام.



يک عراقی مخالف صدام عکس وی را در داخل يکی از اتاقهای سفارت عراق پاره می کند.

 

[ 5:30 PM ]





با کاوه نوامبر ۱۹۹۹ در اصفهان بوديم برای پوشش خبری سفر آقای خاتمی ؛ و قبل از شروع مراسم مقابل مسجد امام منتظر بوديم و من خواستم عکسی از وی به يادگار داشته باشم بی اختيار دستانش را بالا برد و من هم کليک کردم.
امروز صبح هنگامه همسر کاوه تلفن زد و گفت: خيلی آرامش بخش است ؛ انگاری کاوه می خواهد سلام بدهد يا خداحافظی کند.
او گفت مادر کاوه هم همان احساس را دارد. من هم قول دادم يک نسخه هم برای مادر کاوه چاپ کنم تا او هميشه با کاوه در آرامش باشد.



 

[ 8:32 AM ]





پلان اول
زمانی که با کردهای عراق در مورد کاوه صحبت می کردم (اشتباه نکنيد کاوه آهنگر منظورم است) آنها با چنان تعصبی از وی ياد می کردند که اسطوره ای همانند رستم برای ما ايرانيها را برايش متصور می شدم. در يکی از ميدانهای شهر سليمانيه عراق جايی که کاوه ما را از ما گرفت مجسمه ای از کاوه آهنگر ديده می شود که با هيکلی
تنومند ؛ استوار ايستاده است و کردها بسيار به نيکی از او ياد می کنند. و من در اين تفکرم که چرا آنها نگذاشتند اين کاوه که هيکلش همانند کاوه آهنگر نبود اما درونش آتش بود هميشه ؛ برای ما بماند؟!
پلانهای دوم و سوم مطلب را که خودم نوشتم در کاپوچينوی اين هفته ببينيد.


 

[ 7:38 AM ]




Thursday, April 10, 2003


مصاحبه يکسال پيش ويژه نامه دوچرخه با کاوه.

 

[ 9:27 AM ]




Wednesday, April 09, 2003


چندين ماه پيش کاوه برايم اميلی فرستاد و گفت حسن نظرت در مورد اين عکسها چيه؟





هميشه دوست داشت نظر ديگران را در مورد کارهايش بداند و به همين خاطر هم می پرسيد نه تنها از من بلکه از همه.
گفتم: به نظرم کاری که رويشان انجام دادی آنها را از آن حالت خشونت عريانشان در آورده و الان راحتتر مي شود ديد.
و او گفت: نمی دانم چرا همين طور اين عکسها چسبيدند به من ولم نمی کنند و اين روزها همه اش به آنها فکر می کنم.
تعداد بيشتر عکسهای کاوه را در سايت زنان ببينيد.



 

[ 9:19 PM ]





اصلا دوست ندارم خبرها را دنبال کنم. واقعيت اينست که از اکتبر ۲۰۰۲ بطور متناوب و حدودا سه ماه تمام در کردستان عراق بودم و منتظر چنين روزهايی و اکنون که به
آخر کار رسيده من اينجا در تهرانم!!
خوب شايد تقدير چنين بود که من اينجا باشم و در مراسم کاوه حضور داشته باشم
تا بعدها به خاطر نبودنم خودم راسرزنش نکنم و شايد دارم برای دلداری خودم اين دليل را می آورم ولی باور کنيد امروز صبح اقدام کرده بودم که مجددا برگردم آنجا و برمی گردم هر چند دير بشود.

 

[ 8:44 PM ]





خوب درست بعد از يکهفته که کاوه ما را برای هميشه ترک کرد. امروز تقريبا همه چيز تمام شد و بغداد سقوط کرد ولی حيف شد که کاوه نتوانست امروز در عراق باشد تا يکبار ديگر حوادثی شبيه آنچه در دوران انقلاب خودمان ثبت کرده بود را دوباره تکرار کند.
شايد اين جنگ را بشود رکورددار کشته شدن خبرنگاران و عکاسان ناميد چرا که تا به حال در عرض سه هفته يازده نفر قربانی شدند يعنی هر دو روز يک نفر!!

 

[ 8:30 PM ]




Tuesday, April 08, 2003


حمله به خبرنگاران

خوب ظاهرا اين جنگ می رود که رکورد دار کشته شدن خبرنگاران باشد!
خبرنگارانی که در بغداد وقايع جنگ را پوشش می دهند نيز هدف حمله قرار گرفته اند.
دو عکاس، يکی اسپانيايی و يکی اوکراينی، زمانی که هتل محل استقرار روزنامه نگاران غربی هدف حمله قرار گرفت، کشته شدند.
آمريکايی ها گفتند يکی از تانک های آنها پس از آنکه از جانب ساختمان هتل هدف تيراندازی قرار گرفت، به سوی هتل شليک کرد.
اما يکی از خبرنگاران بی بی سی که در آن موقع در هتل بوده می گويد نشنيده است که از سوی هتل به کسی يا چيزی تيراندازی شده باشد.
در يک رويداد جداگانه، چند موشک آمريکايی به دفاتر شبکه تلويزيونی عرب زبان الجزيره شليک شد و يکی از خبرنگاران اين شبکه را کشت.
وزارت امور خارجه آمريکا اين حمله را يک اشتباه وحشتناک خواند و به شبکه الجزيره تسليت گفت.
دفاتر متعلق به يک شبکه تلويزيونی عرب زبان ديگر يعنی تلويزيون ابوظبی نيز آسيب ديده است.
متن کامل در بی بی سی

 

[ 8:41 PM ]





صفحه يادبود کاوه گلستان در سايت بی بی سی
و پيام هايی از دوستداران و شاگردان کاوه گلستان
شما هم می توانيد به آدرس زير از اين هنرمند ياد کنيد: persian@bbc.co.uk


 

[ 8:31 PM ]





سيروس علی نژاد را من از مجله پيام امروز شناختم و چه دير ؛ او و همکارانش به قدری مطالبشان حرفه ای بود و ديدشان مطبوعاتی که هميشه وقتی عکسی از من
می خواستند بدون آنکه نگران چگونه چاپ شدنش باشم با خيال راحت هر چه در اختيار داشتم برای مجله شان می فرستادم. از وقتی که مجله پيام امروز را تعطيل کردند چند بار بيشتر او را نديدم ولی آخر بار با کاوه بودم که او را ديدم. او از دوستان و همکاران قديمی کاوه در ساليان دور بود و اينک در ياد آن دوست اينچنين نوشته است.
محوطه تالار وحدت غلغله بود.
زن و مرد از هر صنف و گروه برای آخرين وداع گرد آمده بودند.
پيکر کاوه هنوز از بيمارستان حمل نشده بود.
بسياری گرد "فخری گلستان" جمع شده بودند و آن زن، محکم و استوار با لبخندی که به اشک و آه آغشته بود به آنها می گفت شما همه دوستان کاوه ايد.
شمار فيلمبرداران و عکاسان زيادتر از ديگران بود اما از همه قشرها آمده بودند.
نويسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، نمايندگان مجلس، کارکنان وزارت ارشاد و سرشناسانی چون نجف دريابندری، احسان نراقی، محمد علی موحد، صفدر تقی زاده و بسياری ديگر.
جوانترها عکسی سياه و سفيد از کاوه در دست داشتند که او را با دوربين فيلمبرداری اش نشان می داد.
سياه و سفيد لابد برای اينکه کاوه عکس های سياه و سفيد را بيشتر دوست داشت.
در گوشه ای از جمعيت، ناهيد موسوی که از زمان تهران مصور کاوه را می شناخت جلو آمد و اشک ريزان پرسيد تو باور می کنی و بی آنکه منتظر جواب باشد گفت: "باور نمی کنم! باور کردنی هم نبود."
چشم گرداندم ببينم کاوه را در بين جمعيت پيدا می کنم. او که هميشه در همه جا حاضر بود چطور ممکن بود در حادثه ای به اين بزرگی حضور نداشته باشد. حضور داشت. جلو چشم من ايستاده بود با همان وضع اسپرت و آماده برای پريدن دنبال عکس، قد کوتاه، ريش جو گندمی و لبخندی که پايان نداشت.
متن کامل در بی بی سی

 

[ 8:24 PM ]





کاوه گلستان ؛ واقعيتی عين عکس

کاوه پرنده ای بود که با هر فلاش ؛ بلندايی را اوج می گرفت و با هر فريم پاره ای از تماميت خود را حک می کرد. او هنگامی رفت که پرتره اش را به پايان رسانده بود...

ناگهان يک آقای محترمي سرش را می آورد بيخ گوش من و آهسته می پرسد؛ شما فلانی هستيد؟ ناگزير پاسخ می دهم ؛ بله .
با نگاهی حق به جانب و ناصحانه می گويد: شما که در مراسم اينها شرکت می کنيد ؛ در مراسم بچه مذهبی ها هم شرکت کنيد. تازه متوجه می شوم که چه انگيزه ای
مرا به حضور در مراسم تجليل از کاوه گلستان کشانده است؛ حس فروتنی در برابر هنر فاخر ؛ فارغ از اتيکت سياست و ايدئولوژی.
از او می پرسم مثلا در کدام مراسم؟ می گويد؛ در مراسم سعيد جان بزرگی ؛
«می گويم: او دوست و همکار من بود. در مراسم او نيز حضور داشتم؛ برادر!
بی اعتنا از کنارم دور می شود. گويی احساس مي کند وظيفه اش را انجام داده بطور کامل. می رود.
چهره کاوه گلستان پيش روی من است. با همان نگاه نافذ و آرامش اقيانوس وار يک هنرمند. بارها از نزديک او را ديده بودم. اما نخستين بار سال ۷۲ وزارت ارشاد ؛ چند ماه پس از استفای آقای خاتمی ؛ کارت خبرنگاری کاوه را باطل کرده بودند. لابد به خاطر عبور از خط قرمز؛ آخر دوربين کاوه نياز به فلاش نداشت. مادون قرمز و ماورای بنفش را هم می گرفت. گهگاه تصويردرازی (شبيه زبان درازی) می کرد.
من به تازگي معاون مطبوعاتی ارشاد شده بودم.
می گفت: من نه کار ايدئو لوژيک می کنم و نه کار سياسی. عکاسی حرفه من است. هنر من. عکس برای من ابزار انعکاس واقعيت است. همان طور که حوادث دوران انقلاب را به تصوير کشيدم يا دوران جنگ را. نمی توانم در انعکاس واقعيت- خواه تلخ باشد يا شيرين- دستکاری کنم.
به توصيه من کارت خبرنگاری اش را دوباره صادر کردند. شنيده ام ماجرای کارت خبرنگاری بعدها به دفعات تکرار شده است.
اما اينک ؛ ده سال پس از نخستين آشنايی من و کاوه گلستان؛ هر چند کارت خبرنگاری او در سرزمينی نفرين شده ؛ آن سوی مرز ايران ؛ رها می شود که هيچ توصيه ای قادر به صدور مجدد آن نيست؛ اما نام و کارنامه کاوه گلستان فصلی درخشان و ماندگار را در عرصه هنر اين سرزمين رقم زده است؛ فصلی فاخر که اگر
<< مکتب عکاسی گلستان>> ناميده شود گزافه نيست. يادش گرامی باد که هنرش
<< عکس واقعيت نبود؛ عين واقعيت بود>>.
مطلب بالا را احمد پور نجاتی نماينده مجلس و رئيس کمسيون فرهنگی مجلس امروز در صفحه ۹ روزنامه ياس نو نوشته اشت که من قسمتی از آن را اينجا آوردم.


 

[ 4:36 PM ]





راستی عکاسان ايرانی که اکنون در شمال عراق هستند دلشان می خواست تا در مراسم تشييع پيکر کاوه حضور داشتند و از او خداحافظی می کردند اما نتوانستند. اميدوارم کارن فيروز - مجيد سعيدی - يلدا معيری و علی خليق هم به سلامت برگردند.

 

[ 12:10 AM ]




Monday, April 07, 2003


امروز يک جور خاصی بودم. صبح که اميل های سايتم را می ديدم چند نفر آمريکائی برايم اميل فرستاده بودند و از من بخاطر اينکه از برادرشان که خيلی وقت بود از آنها بی خبر بودند و من در شمال عراق از آنها عکس گرفته بودم تشکر می کردند همچنين يک معلم آمريکائی نيز از من اجازه خواسته بود که بتواند عکس يکی از شاگردان مدرسه اش را که اکنون در ارتش آمريکاست و باز من در شمال عراق عکس او را گرفته بودم روی سايت مدرسه شان بگذارد!
و من مانده بودم چی جواب بدهم به آنها.
تا عصر شد و من همچنان در فکر بودم به رقيه گفتم حاضر شويد تا برويم بيرون و او گفت نمی خواهد چون عادت می کنند و خوب زمانی که من نيستم برايشان سخت است او گفت يعنی چی نيآمده باز برمی گردی عراق؟
تا اينکه زنگ زدم به وحيد و گفتم می آيی برويم به خانه پدری کاوه؟ و وقتی او گفت: نه تعجب کردم ولی گفتم لابد صبح که رفته بود قم خسته است. پس راه افتادم بطرف منزل پدری کاوه و سر راه از مقابل خانه کاوه گذشتم و ديدم گلهای داوودی که به در و ديوار خانه اش زده بودند همه پژمرده اند.
ساعت ۱۹:۲۰رسيدم به منزل پدر کاوه و ديدم در بسته است گفتم لابد دير کرده ام پس زنگ در را زدم و گلی را که به سفارش کامران گرفته بودم را تحويل آقايی دادم و زود برگشتم.
شب نيز زنگ زدم تا ببينم بهروز رسيده است يا نه که از صحبت کردن فرزانه همسرش فهميدم اينجاست. بهروز از من در مورد مراسم کاوه پرسيد و من گفتم امروز بود ولی من دير کردم و نرسيدم. او گفت ظاهرا فردا هم هست و من تازه فهميدم گند زده ام! و امروز اصلا خبری نبود.
باز اميل هايم را که اين روزها روزی دو سه بار می بينم ديدم اينبار رئيسم از لندن و اديتور عکس از نيويورک که فهميده بودند کاوه دوست من بود برايم تسليت فرستاده بودند. خوب آنها هم آمريکائی هستند و من همه اتفاقات را کنار هم گذاشتم تا نتيجه ای بگيرم ولی نمی توانم!
در اين ميان دوستی نيز برايم اميل زده بود و متاسف بود از اتفاقی که برای کاوه افتاده و نوشته بود اگر آن اتفاق برای تو می افتاد چی؟؟ و از من می خواست که ديگر برنگردم به منطقه جنگی.


 

[ 11:59 PM ]




Sunday, April 06, 2003


خوب هيچ کس بهتر از جيم ميور که لحظات آخر با کاوه بود نمی تواند شرح واقعه را بدهد.
جيم اينطور شرح می دهد:
حدود ساعت ۳ ظهر بود که ما رسيديم به منطقه کيفری در جنوب شهر سليمانيه.
يک روز بهاری زيبا بود و ما برای نهار در زير سايه درختان توقف کرديم.
نان - تن ماهی - خيار - گوجه فرنگی و چای.
کاوه کفت: اين بهترين نهاری بود که در طول ۵۹ روز گذشته از بدو ورود به کردستان عراق خورديم. او خيلی افتخار می کرد به کاری که انجام می داد و با هيجان از بهتر کردن کارش صحبت می کرد. کاوه گفت: وقتی من در موقعيت اينچنينی هستم احساس می کنم خودم هستم. متن کامل را اينجا بخوانيد.
جيم را امروز کاملا به هم ريخته ديدم. با جيم و کاوه در چند سفر با هم بوديم و ديدم که چقدر به کارش وارد هست و اگر او در ايران تا اين حد موفق بود خودش می داند که اين را مديون کاوه است. خيلی با هم جور بودند اين را هر دو آنها اقرار می کردند يک زوج کامل حرفه ای که می دانستند واقعا دنبال چی هستند و البته کاوه تنها يک تصويربردار نبود برای جيم بلکه صاحب انديشه بود و اين همکاری در دو سال گذشته به شکل ايده آلی ادامه داشت تا کاوه به سفری رفت که ديگر برنمی گردد!

 

[ 11:11 PM ]







همسر کاوه و تنها پسرشان مهرک در کنار جايگاه ابدی کاوه در افجه

امروز وقتی هنگامه همسر کاوه به من گفت خيلی از عکسم که در کردستان از کاوه گرفته بودم خوشش آمده و پرينتش را از اينترنت گرفته و نگه داشته است بی اختيار اشک در چشمم جاری شد. او گفت اصلا آن عکس خود کاوه است با آن سيبيلهايش.
يادم است زمانی که دو سال پيش برای گذراندن دوره ای به لندن رفته بودم.
کاوه به همسرش تلفن کرد که فلانی می آيد و اگر فرصت کردی بهش کمک کن.
و وقتی من رسيدم آنجا هنگامه يکروز تمام وقتش را صرف من کرد و چند نمايشگاه عکس را با هم ديديم و من می دانستم که اينکار چقدر سخت است برای او
چرا که در شهری مثل لندن زندگی کردن و يکروز آزاد بودن از کار روزانه واقعا دشوار است.
اصلا انگار خصوصيات کاوه با اندکی تفاوت در همسرش نيز وجود دارد و من می دانم چقدر به افرادی که به نوعی در آنجا کاری داشتند کمک می کند.
شرايط ايده آلی بود کاوه در ايران و او در خارج از ايران برای دانشجويان و عکاسان کمک می کردند.
در آنروز از خيلی مسائل با هم صحبت کرديم و اينکه هنگامه می گفت: زمانی که کاوه به لندن می آيد چقدر اصرار دارد که خيلی زود به ايران برگردد و انگار گمشده اش در ايران است.


 

[ 7:23 PM ]







کاوه به منزلگاه ابدی رسيد و آرام گرفت
ديگر نيازی ندارد اخبار اين دنيای فانی را دنبال کند. او آنقدر ذهن خود و البته اذهان نه تنها مردم ايران بلکه تمامی ساکنان اين کره خاکی را پر از تصاويرش کرده است که بی گمان يکی از نوادر عکاسان خبری ايران باقی خواهد ماند. کاوه را من دوست دارم هميشه عکاس بنامم چرا که او هميشه خود معتقد بود دارد عکس می گيرد هر چند ابزارش از دوربين عکاسی به دوربين تصوير برداری تغيير کرده بود.
محل دفن کاوه نيز همچون تمامی کارهايش متفاوت با ديگران شد. محلی آرام بر خلاف کارهای خبری که انجام می داد و اغلب جنجال به پا می کردند.
او را در محله پايين افجه دفن کردند و من به ياد صحبتهای بهمن جلالی افتادم که گفته بود:
جو هر کارش آدم های پايين جامعه هستند.
امروز مراسمی بود که من برای بار دوم در زندگيم دوست نداشتم از آن عکاسی کنم. بار اول دو سال پيش زمان در گذشت پدرم بود.
هر کسی که مي توانست می خواست يادگاری از اين مراسم برای خود داشته باشد و برای همين تمام عکاسان امروز دوربين به دست می گريستند و عکس مي گرفتند.


 

[ 6:15 PM ]





همين پريروز در مورد John Simpson نوشتم که او در مورد کاوه اينگونه نظر داده است. حالا امروز خودش نيز در اثر بمباران اشتباه نفرات آمريکايی توسط هواپيماهای آمريکايی مجروح شده است. در مورد او نيز خواهم نوشت ولي نه امروز.


 

[ 6:13 PM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

ÿ© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved