
AP Photo/Jeff Roberson
ابراهيم افشار با مطلبی در خور توجه امروز در سر مقاله روزنامه
شرق اينگونه می گويد:
«جوانمرد، بي بلا و بي قفس باشد.»
اين را در مرامنامه آئين جوانمردي پهلوانان و دليران (ايران بعد از ظهور اسلام) خوانده بودم. و عجيب است كه اين جمله هميشه با تصوير سياه و سفيد و سوررئال از قانلي دالان (دالان خون آلود) ظاهر مي شد.
حاج الهيارخان را دوست داشتم. نديده بودمش. نديد مش. خادم خانه يك مجتهد مشروطه خواه تبريزي گفت كه او كيست. گفت كه از چشم هايش خون مي چكيده اما عطوفتي خونين در آن نهفته بود. همه چيز از يك بي عصمتي شروع شده بود. آن تبعه مو بور روس وقتي آن شب ليلاي تبريزي را با زور به كنسول خانه روس برده بود، گريه در چشم هاي خيلي ها نشسته بود. بچه متعصب هاي نسل من با روشنفكران امروز سر واژه «غيرت» تفاوت ديدگاه دارند. اينها حق دارند نفهمند اين واژه يعني چه و چقدر برانگيزاننده است.
مردم به عنوان اعتراض بازار را بسته بودند. آقا به خادم مي گويد برو به مردم بگو بازار را باز كنند. اين نامه را هم ببر در محله عمو زين الدين به فلان باغ بده. خادم پير گفت رفتم باغ، مرد درشت هيكلي آمد و نامه را گرفت و خواند و گفت: برو به آقا بگو چشم.
خادم گفت نزديكي هاي صبح ديدم در زدند. رفتم ديدم همان مرد درشت است. آقا فرمود فورا بگو بيايد. وقتي وارد شد ديدم از زير جبه اش سر تبعه روس را بيرون گذاشت و مرخص شد. صبح در شهر بايد بودي و مي ديدي در چشم هاي جماعتي بي غرور چه خبر است. بنازم به بازويت الهيار! كه در روز روشن سر رجبعلي داروغه را در قانلي دالان بريدي. بنازم به بازويت كه نيامدي گفتمان كني!
.....
در ورزش حرفه اي سخن گفتن از الهيار و غلامرضا كمي اضطراب مي آورد. اضطرابي سياه كه به درد روح قبل از مسابقه نمي خورد.» رضازاده ابوالفضل اش را مي بوسد. مي فهمم كه او اول شده. دوست داشتم كنار نام عشقش، بر پيرهن عزيزش نام كوچكي از ايران و آذربايجان هم بود. دوست داشتن كه دليل نمي شود. با اين همه؛ بي قفس باشي پهلوون!
تمام مطلب