Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog


[ Home ]

[ Links ]

Nafise
Editor: Myself
Me, Myself & Ehsan

[ Categories ]

Athens
Daily

[ Archive ]

May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

[ contact ]

 
« از نظر کارتيه برسون عکس يعنی... | صفحه اول | تصاوير انتخابی روزنامه نيويورک تايمز از سال ۲۰۰۴ »

پنجشنبه 10 دیماه 1383


پای صحبت ابراهيم گلستان

می گويد "من به قصه اعتقاد ندارم. قصه اگر با واقعيت تطبيق نکند که به درد نمی خورد، اگر هم واقعيت هست پس چرا خود واقعيت را ننويسيم".


ابراهيم گلستان

سيروس علی نژاد - بی بی سی
تاکسی که از 'هيوارد هيث' حرکت کرد فهميدم راننده هم مانند من آدرس را بلد نيست. دور بود، پرت بود، وسط جنگل بود. با خود گفتم آمده است وسط جنگل مازندران! نگران بودم که پيداش خواهم کرد يا نه؟ نگرانی ديگرم از بابت برخوردش بود.
هيچ وقت با او رو در رو نشده بودم، با وجود اين سابقه خوبی هم از برخورد با او نداشتم. سی سال پيش وقتی مطلبی درباره نثرش نوشته بودم سردبير آيندگان به من گفت عکسی از او تهيه کنم. بهش تلفن کردم و تقاضای عکس کردم. داد و بيداد راه انداخت. می فهميدم که از چاپ عکس و مصاحبه بيزار است، اما عصبانيتش را نمی فهميدم. ترسِ اين برخوردِ کهنهِ سی ساله هنوز با من بود....

وقتی تاکسی پس از چند بار پرس و جو سرانجام در حياط خانه اش نگهداشت قصری ديدم عظيم که قاعدتاً می بايست چيزهای ديگری را در ذهنم زنده می کرد، اما نمی دانم چرا شکل آن مرا به ياد داستان های ادگار آلن پو می انداخت. فکر کردم زندگی در آن بايد ترسناک باشد. آنقدر قديمی، بزرگ و با شکوه بود که راننده انگليسی شک کرد که درست آمده باشيم. گفت می ماند تا مطمئن شود که درست آمده ام. کوبه در را که نواختم، خودش بر درگاه ظاهر شد. چهره اش را از روی عکس ها می شناختم. سلام عليک گرمی کرد. مهربان تر از آن برخورد کرد که فکر می کردم. راحت تر از آن بود که می پنداشتم. وارد که شديم مرا به سالنی هدايت کرد که چند تابلو نقاشی، قفسه های کتاب، قفسه های پر از صفحات ( سی دی ) موسيقی، شومينه، تلويزيون و ميز کامپيوتر، اولين چيزهايی بود که به چشم می آمد. از ميان نقاشی ها، کارهای حسين زنده رودی را از دور هم تشخيص می دادم. همان کارهايی که با حروف الفبا می کرد. حفاظ درها و پنجره ها را که گشود تصوير ترس داستان های آلن پو از ذهنم محو شد. چشم اندازی هويدا شد که هر کسی آرزو می کند در چنان جايی زندگی کند.

نشستيم و گپ زديم. از همان لحظه اول حرکات و سکناتش و طرز ادای کلامش ياد کاوه را در خاطرم زنده می کرد. اصلاً خود کاوه بود که در برابرم نشسته بود، البته خوش بنيه تر، سالخورده تر و آگاه تر. از هر دری گفتيم. صحبت مان گل انداخت و تا ساعت چهار و نيم بعد از ظهر طول کشيد و به روز بعد و بعدتر افتاد. بخت ياری کرد که سه روز پياپی به ديدارش بروم (۱۷ تا ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۴ ). از همان روز اول آنقدر مهربان و خودمانی بود که انگار صد سال است همديگر را می شناسيم....




 

[ 08:00 PM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved