پای صحبت ابراهيم گلستان
می گويد "من به قصه اعتقاد ندارم. قصه اگر با واقعيت تطبيق نکند که به درد نمی خورد، اگر هم واقعيت هست پس چرا خود واقعيت را ننويسيم".

ابراهيم گلستان
سيروس علی نژاد - بی بی سی
تاکسی که از 'هيوارد هيث' حرکت کرد فهميدم راننده هم مانند من آدرس را بلد نيست. دور بود، پرت بود، وسط جنگل بود. با خود گفتم آمده است وسط جنگل مازندران! نگران بودم که پيداش خواهم کرد يا نه؟ نگرانی ديگرم از بابت برخوردش بود.
هيچ وقت با او رو در رو نشده بودم، با وجود اين سابقه خوبی هم از برخورد با او نداشتم. سی سال پيش وقتی مطلبی درباره نثرش نوشته بودم سردبير آيندگان به من گفت عکسی از او تهيه کنم. بهش تلفن کردم و تقاضای عکس کردم. داد و بيداد راه انداخت. می فهميدم که از چاپ عکس و مصاحبه بيزار است، اما عصبانيتش را نمی فهميدم. ترسِ اين برخوردِ کهنهِ سی ساله هنوز با من بود....
وقتی تاکسی پس از چند بار پرس و جو سرانجام در حياط خانه اش نگهداشت قصری ديدم عظيم که قاعدتاً می بايست چيزهای ديگری را در ذهنم زنده می کرد، اما نمی دانم چرا شکل آن مرا به ياد داستان های ادگار آلن پو می انداخت. فکر کردم زندگی در آن بايد ترسناک باشد. آنقدر قديمی، بزرگ و با شکوه بود که راننده انگليسی شک کرد که درست آمده باشيم. گفت می ماند تا مطمئن شود که درست آمده ام. کوبه در را که نواختم، خودش بر درگاه ظاهر شد. چهره اش را از روی عکس ها می شناختم. سلام عليک گرمی کرد. مهربان تر از آن برخورد کرد که فکر می کردم. راحت تر از آن بود که می پنداشتم. وارد که شديم مرا به سالنی هدايت کرد که چند تابلو نقاشی، قفسه های کتاب، قفسه های پر از صفحات ( سی دی ) موسيقی، شومينه، تلويزيون و ميز کامپيوتر، اولين چيزهايی بود که به چشم می آمد. از ميان نقاشی ها، کارهای حسين زنده رودی را از دور هم تشخيص می دادم. همان کارهايی که با حروف الفبا می کرد. حفاظ درها و پنجره ها را که گشود تصوير ترس داستان های آلن پو از ذهنم محو شد. چشم اندازی هويدا شد که هر کسی آرزو می کند در چنان جايی زندگی کند.
نشستيم و گپ زديم. از همان لحظه اول حرکات و سکناتش و طرز ادای کلامش ياد کاوه را در خاطرم زنده می کرد. اصلاً خود کاوه بود که در برابرم نشسته بود، البته خوش بنيه تر، سالخورده تر و آگاه تر. از هر دری گفتيم. صحبت مان گل انداخت و تا ساعت چهار و نيم بعد از ظهر طول کشيد و به روز بعد و بعدتر افتاد. بخت ياری کرد که سه روز پياپی به ديدارش بروم (۱۷ تا ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۴ ). از همان روز اول آنقدر مهربان و خودمانی بود که انگار صد سال است همديگر را می شناسيم....