اين مطلب ربطی به عکاسی ندارد!
دو سه روز پيش عصر رفتم تا از کيوسک روزنامه فروشی چهارراه امير آباد روزنامه بخرم و تا ماشينم را خواستم پارک کنم حواسم رفت به سه نفر جوان رشيد! که کمی مشکوک تشريف داشتند و فکر کردم که بهتر است پياده نشوم. اما شدم!
بعد از اينکه برگشتم متوجه شدم يکی از آنها به طرف من می آيد و آن دو نفر ديگر رفتند به آنطرف خيابان. تا به من رسيد گفت: آقا بنگ بدم! من هم اول فکر کردم شايد اشتباه شنيدم اما او دوباره تکرار کرد و من سريع رفتم توی ماشين و با يک حرکت برق آسا در را قفل کرده راه افتادم.