عیان است ولی طایفهای بیبصرند
مطلب زير که بطور خلاصه در آخرين شماره عکسنامه چاپ شده است حاوی نکات قابل توجهی است و به همين خاطر از پيمان خواستم تا متن کاملش را برايم بفرستد تا شما نيز بخوانيد.
پیمان هوشمندزاده
گاهی از اینکه آنها همه جا هستند لذت میبرم. از اینکه توی تلویزیون در مراسم مختلف دنبالشان میگردم کیف میکنم. از اینکه نور فلاش یکی از آنها درست در لحظهای که باید پخش میشود، از اینکه یک لحظه دوربین میچرخد و میبینمشان یا وقتی روی یکیشان زوم میشود. از همه اینها لذت میبرم، از پشتکارشان و از انرژیشان
عکاسی خبری، کار وسوسهانگیزی که تو را هر روز و سریع نشان میدهد. عکاسیای که گاهی آنقدر دقیق و بیواسطه تو را در جریان میگذارد که شگفتزده میشوی و گاهی چنان نابینا و بی خاصیت میشود که بیشتر شگفتزدهات میکند. چیزی بین حضوری مداوم و غیبت مطلق. عکاسی خبری ما با تمام جذابیتها، مسئولیتها و وظایفش کور شده است. و ظاهراً برای ماندن در این وضعیت اصرار دارد.
شاید در همین ابتدا اشاره به این نکته لازم باشد که عکاسی خبری ما ( حتی همین بیمارش ) در اواخر دهه هفتاد تا پایان جنگ عراق و امریکا جهش قابل ملاحظهای داشته و اگر کسی منکر این جریان شود بی شک از وضعیت عکاسی ما بی اطلاع است. جهشی که به دلیل همزمانی چند عامل اساسی اتفاق افتاد و همه آن عوامل آنقدر دقیق دست به دست هم دادند تا عکاسان خبریمان آنقدر غره شوند که همه چیز را فراموش کنند.
ولی این بنا بر پایه استواری نایستاده. جدا از اینکه قدری از آن را باید به حساب فعالیتهای شخصی یکی دو عکاس گذاشت، که میزان خوبی هم نیست، مقدار بیشتری از آن بر اساس نگاهی شکل گرایانه بنا شده که هر چند مهم است اما چیزیست مثل الفبا برای نوشتن، بخصوص برای این شاخه عکاسی.
در این بین آنچه بیش از همه نگرانکننده است اتفاقی است که برای این نسل از عکاسان ما افتاده. اتفاقی که خود حاصل یک دوره اتفاقیست. و متاسفانه محصولی بجز یک توهم بزرگ نداشته است.
عکاسی خبری ما متوهم شده است. و این توهم، توهم خطرناک و واگیر داریست که از عکاسان حرفه ای ما به عکاسان جوانتر خواهد رسید. و بی شک در صورت ماندن در این وضعیت به شاخه های دیگر عکاسی نیز سرایت خواهد کرد.
به نظر میرسد که این بیماری را باید از چشم عکاسان خبریمان دید. چرا که بیشتر جار و جنجالهایی که در جامعه عکاسی شکل می گیرد به چند دلیل از این ناحیه شروع میشود:
اول اینکه تریبون دارند و بدون درد سر حرفشان را می زنند. هر لحظه اراده کنند بلندگو را می گیرند و هر لحظه بخواهند خفهاش میکنند.
دوم اینکه به هر حال آدم های معروفی هستند، آنقدر که حتی بدترین عکاسِِِِ بدترین روزنامه را همه میشناسند، که خوب طبیعی هم هست. ولی حتی روزنامه نگارهای ما به ندرت پیش میآید که روی عکاس غیر خبریای شناخت داشته باشند. در نتیجه حرفشان را هم نمیخوانند.
سوم اینکه کلاً عاشق شلوغبازی هستند، فرصتطلب هستند و از کوچکترین فرصتی استفاده میکنند که خودخواهیهایشان را ارضاء کنند و کم کاریهایشان را جبران. ولی این سر و صداها کمی غریزیست و به حق و البته کمی بزرگنمایی شده که زاییده این نوع عکاسی است، اما قسمت اعظم آن به عمد و متاسفانه بدون برنامه ریزیست که بدتر مخرب است. نمونه خوب آن مشکلاتی بود که طی بینال قبل پیش آمد و یا جار و جنجالهایی که بر سر جایزه کاوه بود. اصولاً با هر نوع هوچی گریای، معقول یا غیر معقول، با قافیه یا بیقافیه موافقم به شرطی که سازنده باشد، به شرطی که دردی از این عکاسی را دوا کند.
ولی مشکل از کجاست؟
اول ازهمه بیماری لاعلاجی به اسم بادکنک است. همه عکاسان خبری چه در ایران و چه خارج از ایران، چه بخواهند و چه نخواهند باد میشوند و این چیزی نیست که دست خودشان باشد، خاصیت رسانه است و بس.
متاسفانه برخلاف سایر شاخه های عکاسی در عکاسی خبری ما چیزی به اسم آماتور بودن بیمعناست. و آنها یکدفعه، خیلی ناگهانی و حتی گاهی ناخواسته حرفه ای میشوند. چیزی به اسم مسیر رشد در این رشته وجود ندارد که در آن مسیر عکاس دچار تغییر و تحولی شود. از همان ابتدا آنقدر فشار و استرس کار زیاد هست که زمانی برای تامل و مطالعه نمیماند. در نتیجه همه در همان ابتدای کار حرفهای میشوند و بنام. روزنامهها مثل تلویزیون میمانند، بدجوری آدمها را خراب میکنند. هفته اول کار معروفات میکنند و کار تمام است. فرقی هم نمیکند که توی چه روزنامهای باشی یا اینکه کارت خوب باشد یا بد. آنهایی که کارشان خوب باشد خودشان را ثبت میکنند ولی این به معنی این نیست که آنهایی که بد کار کردهاند مشهور نمیشوند. اتفاقاً میشوند اما ثبت نمیشوند.
لابه لای این عده، عده خیلی کمی جنبه این بادشدن را دارند، عده ای ندارند. آنهایی که میفهمند و به موقعیت خودشان آگاهند، میدانند کجای کارند. آنهایی هم که ندارند مثل آب خوردن بادشان میخوابد ولی متاسفانه این آب خوردن خیلی دیر میرسد و همین مشکل است که باعث انتقال بیماری به جوانترها میشود. و بدبختانه عده خیلی خیلی زیادی از این جماعت دچار این عارضه هستند.
متوهم اند، و توهمشان روز به روز بیشتر میشود. با چهارتا عکس فکر میکنند دنیا را فتح کردهاند. بدون در نظرگرفتن ظرفیتهایشان قدرت طلبی میکنند. و برای رسیدن به این طلب که نه معلوم است از چه کسی میخواهند و نه معلوم است چیست از هیچ کار اخلاقی یا غیراخلاقیای هراسی ندارند. با کپی برداریهای مکرر روزنامهها را پر میکنند و با تعریف و تمجیدهای بیاساس همدیگر را.
هنرمند بودن بد دردیست. آنها عاشق این هستند که خودشان را به زور صد من سریشم به هنر بچسبانند. و از طرفی هم چشم دیدن هنرمندان را ندارند. آنها آنقدر با هوش هستند که بدانند که دورانشان همین پنج و شش باشد اما آنقدر آگاه نیستند که دست از سر این چسب بردارند، روی پای خودشان بایستند و این دو مقوله را از هم تفکیک کنند.
آنها در این راه به سردبیرهایشان کلکهای بامزهای میزنند که در نهایت مردم هم بی نصیب نمیمانند. کلکهایی که یکی دو بار اولش جالب است ولی بیشتر که میشود چشم را کثیف میکند. و چشمی که آلوده شد تمیز کردنش به این سادگیها نیست. از زاویههای عجیب و غریب دیدن ابتداییترینش است و بعد کار به کادرهای کج و معوج و دهن پر کنی میکشد که حق والانصاف نه تنها بچه گانه است بلکه نشانه ایست از اتمام عکاسش. دست و پازدنیست برای ماندن، برای حفظ شهرت کاذب روزنامه، چهار چنگولی چسبیدن به جایی که تنها نشانه بودنشان است و بی توجه به این نکته که عکسی که بیش از نیم میلیون بیننده دارد چه تاثیری خواهد گذاشت. آنها حتی فراموش کردهاند که بخشی از کارشان آموزش دیدن به مردم است. با این حال، این نکات و شیرین کاریهای از این قبیل کارهای تکنیکی پیش پا افتاده جریان است و سئوال چیز دیگریست.
بخشی از این معضل را می توان به حساب مشکلات دانشگاهی این رشته گذاشت. اما مشکل این است که بخش اعظم آنها تحصیلاتی در این رشته نداشتهاند و در واقع عکاسی خبری ما حاصل یک جریان خود جوش بوده و هست که حقیقتش چندان هم احتیاجی به تحصیلات دانشگاهی ندارد. اما کمبودهای مهمتری دارد که در چند سال اخیر خود را بیش از حد عیان کرده. کمبودهایی که متاسفانه نشانهای از رفتار و شخصیت عکاسی خبری ما شده است.
اینکه ازعکاسان طبیعت یا سینما نباید توقع مسئولیتهای اینچنینی داشت قابل فهم است. اینکه یک عکاس تاتر، معماری یا تبلیغاتی نسبت به مشکلات اجتماعی بی تفاوت باشد قابل فهم است اما اصولا عکاس خبری ای که هیچ وظیفهای برای خودش قائل نیست یعنی چه؟ عکاس خبری بدون بینش سیاسی ، بدون تعهد اجتماعی، و حتی بدون ایده ئولوژی چه معنایی دارد؟ این یکی قابل فهم نیست. نتیجه اش هم افتضاح میشود. همین میشود که هر جایی هستند. همین می شود که روزنامه راستی که تعطیل شد میرود چپی، چپی که تعطیل شد میرود راستی، میرود فلان حزب، میرود فلان آژانس. همینطور میچرخد. صبح برای یکی کار میکند عصر برای دشمنش. یک چیز لنگ در هوای بی شخصیت.
اگر همه جای دنیا عکاس خبری، عکاس خبریست بخاطر وظایفیست که به دوش میکشد، نه اینکه آرشیوش با تنگ و گشاد شدن مانتوها دسته بندی شود. نه اینکه با عقب جلو شدن روسریها اسمش رو بیاید، نه اینکه با کج وراست شدن کادر، عکس یک قالب کند. نه، نمیشود ، نمیشود که هم قیافهاش را گرفت، هم نانش را خورد، هم ادعایش را داشت، هم پولش را گرفت و هم کارش را نکرد. آن هم توی مملکتی که این همه جای کار دارد، جایی با این همه مشکل، این همه خبر.
اما چند عکاس خبرساز داریم؟ بدبختی اینجاست.
دنبال خبر دویدن یک چیز است خبرساز بودن چیز دیگر. دنبال خبر دویدن هنر نیست، سخت هست ولی هنر نیست. این هنر نیست که هشت سال دنبال رییس جمهوری بدویم که نکند بی هوا دستش برود توی دماغش. از میلیونها عکسی که از آقای خاتمی گرفته شد چند فریمش ماند؟ چند فریمش میماند؟ مزخرفاتی که از ایشان کتاب هم شد یا میشود را کنار بگذاریم که معیارمان اباطیل نیست. حتی اگر فریمهای به اصطلاح سانسوری را حساب کنید( که ادعایش هم کم نیست ) به بیست فریم نمیرسد. بیست فریم عکس که عکس باشد. و این یعنی دنبال خبر دویدن. عکاس خبریای که تا خبر هست، او هم هست و وقتی خبر نیست، نیست، همان بهتر که کلاً نباشد. عکاس خبریای که از موقعیت خودش، از جایگاه خودش، از جغرافیای خودش خبر نداشته باشد همان بهتر که انجمن درست کند. همان بهتر که انجمنش گدای چهار تا دوربین و کامپیوتر باشد؟ آنهم از دولتی گدایی کند که قرار است منتقداش باشد. کجای دنیا، کدام انجمن مستقلی، از دولت کمک میگیرد که ما میگیریم؟
عکاسی را که همینطور بی حساب بادش کنیم، بلند میشود میرود افغانستان، آن هم وسط جنگ، عکس چهارتا زن برقع ای میآورد. یعنی توی کابل هیچ خبر دیگری نبوده الا همین؟ بلند میشود میرود عراق، وسط جنگ، یک خروارعکس سیم برق میآورد. فرقی هم نمیکند کجا، هرجای دیگری هم برود همین است. از عکاسی که نه میداند برای چه و یا حتی دردآورتر، برای که کار میکند چه انتظاری میشود داشت؟
نتیجه این میشود که برنده تک عکس مسابقه کاوه، که مهمترین مسابقه عکاسی خبری ماست، کسی میشود که کلاً عکاس خبری نیست. و از همین نکته خجالتآورتر هم هست؟ آنهم برای عکاسانی که ادعای جهانی شدن دارند؟ ولی آیا جهانی هم فکر میکنند؟ آیا دغدغههایشان، چیزی بیش از جوایز یکی دو مسابقه هم هست؟
عکاسی خبری ما پوک شده است. با کوچکترین تلنگری از هم میپاشد.
بیانگیزه است و استقلال ندارد، نه استقلال مادی و نه استقلال فکری. و مهمتر از همه، فراموش کردهاند که عکاس خبری یعنی : ما چشم شما هستیم.
کدامتان هستید؟
خواندن اين مطالب نيز خالی از لطف نيست.