Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog


[ Home ]

[ Links ]

Nafise
Editor: Myself
Me, Myself & Ehsan

[ Categories ]

Athens
Daily

[ Archive ]

August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

[ contact ]

 
« نمايشگاه مريم زندي پس از هشت سال | صفحه اول | فراخوان انجمن بم بمان برای برگزاری نمايشگاه عکس »

چهارشنبه 10 مردادماه 1386


به من فرصت بده تا رنگين کمون شم....

parmehraug.jpg

امروز را بسيار متفاوت با آنچه شروع کرده بودم به پايانش می برم
روزی که شروعش با سياسيون همراه بود و مجلسی که بسياری از کسانش برای آينده اين کشور و زندگی مردم مسوليت پذيرفته اند و بسياری از مواقع اتفاق افتاده است که برخی از ايشان که کاملا با ديگری در آرا مخالفش شهرت دارد در کنار هم البته به ناچار نشسته اند طوري که حتی احساس می کنی فقط رعايت مصلحت در اين مجالس آنان را کنار هم نشانده است.
اما ادامه اين روز را در بعد از ظهر داغ مردادی و در ترافيک خيابان وليعصر زمانی که بدنبال سپهر می روم تا وی را که از اردوی توچال به مدرسه برمی گردد به خانه ببرم
صفحه ای از روزنامه شرق رقم می زند و آن گزارشی از بازتاب قهرمانی تيم ملی فونبال عراق در آسياست.
کاپيتان تيم ملي عراق در کنفرانس خبریش خبرنگاران را به شدت تحت تاثير قرار داده است؛ ما اينجا بوديم و شنيديم که در بغداد و در حاشيه شادي مردم 50 نفر کشته شده اند. يکي از آنها فقط 12 سال داشت. مي دانيد پدرش چه گفته بود؟ او گفت؛ فرزندم به قربان تيم ملي عراق، حالا مي دانيد چرا قهرمان شديم؟
بی اختيار احساس عجيبی تمام وجودم را در بر مي گيرد بی آنکه متوجه باشم هق هق گريه در پشت چراغ قرمز مرا در بر مي گيرد. مانده ام اين همه اشک کجا بود که يک دفعه سرازير شدند!
و حبيب می خواند:هوا بد جور گرفته ... دلم آروم ندارد....
چهارشنبه ها را دوست دارم چون تنها کلاس عکاسيم را با کودکان سپری می کنم. با کودکانی که هيچ انتخابی در وضعيتی که والدين بی مسوليتشان برايشان به ارمغان
آورده اند ندارند - در حال رشد هستند و من هميشه نگران آينده اين دخترانم.
شايد احساس پدرانه است اما هر جه هست دايم با من است.
بايد تا قبل از ساعت چهار و شروع کلاس دوربينهایشان را تهيه کنم
به دوستی تلفن کرده و از او محل فروش دوربينهای يکبار مصرف را می گيرم که در يک هفته گذشته از پيدا کردنش عاجز مانده بودم و در کمال تعجب وی می گويد به همان تعداد مورد نياز که من به دنبالش هستم مي تواند برايم تهيه کند.
خوشحال از اين که در جلسه امروز تمام شوق کودکانه شان را شاهد خواهم بود زمانی که دوربينها را در دستانشان می گيرند به سوی دوستم می روم تا قبل از رسيدن سرويس
سپهر اينکار را نيز انجام داده باشم.
عصر هنگام که با سحر برای شرکت در کلاس عکاسی می رويم در انديشه آن کودک ۱۲ ساله عراقی هستم.
وقتی دختران همسن سحر وی را در آغوش می کشند من کمی آرام می شوم و مشغول اداره کلاسی هستم که شبيه هيچ کلاس آموزش عکاسی نيست و من اين
را دوست دارم.
ياس نامه ای به يکی از همان مسولين نوشته است تا به منظور برپايی کنسرت خيريه ای به نفعشان کمک کند. نامه را کسی نوشته است که تمام وجودش با کودکان است
شعر را و نوشتن را می فهمد - آنها از سر و کولش بالا می روند و او با قهقهه خنده اش انگاری يکی از آنهاست.
در همين حين خواندن نامه از متن زيبای آن دوباره اشکم جمع می شود اما اينبار اجازه نمی دهم سرازير شود. نويسنده نامه می گويد اين نامه را اينگونه نوشته تا اشک آن مسول را در آورد!
غروب غم انگيزیست در بازگشتمان انگار آسمان میخواهد بريزد روی زمين!
و باز ترافيک تهران که تمامی ندارد.
باز هوس گريه دارم اما پيش سحر نمی توانم.
تمام اتفاقات امروز را در ذهنم مرور می کنم و بی اختيار در سکوتی فرو می روم
نمی دانم به کدام قسمتش بايد فکر کنم!
اينبار صدایی می خواند: به من فرصت بده تا رنگين کمون شم....
و من مرور می کنم نامه ياس را که دنيايی از زيبايی با خود دارد.
در بخشی از اين نامه ميخوانيم:
....ما می دانيم برج ميلاد به تنهايی بالا نرفت. من از خيلی ها پرسيدم چطور مي شود سالنی را داشت که برايش پول ندهيم؟ عمو گفت: يکی هست که می تواند ما را کمک کند! ما دور عمو حلقه زديم و او قول داد که کنسرت در همين شهر تهران برگزار شود و اسم شما را به ما گفت. ما شما را نمی شناسيم - اما عمو گفت کارهای بزرگ انجام
می دهيد و خواستيم در اين کار بزرگ از شما بخواهيم که کمکمان کنيد تا ما هم مانند کودکان ديگر بخنديم و با صدای آواز - شهر شاد شود. نامه را نوشتم و امروز که با عمو کلاس داريم ميدهم به او تا به دست شما برساند. چشمهايم را می بندم و سالنی را تصور می کنم که جشن ما در آن برگزار می شود و همه دست می زنند و من به برج ميلاد نگاه می کنم و به کارهای بزرگ و به آدمهای بزرگ و به شما...
و ديگر بغضم می ترکد و باز دست خودم نيست فقط خوشحالم که سحر خواب است و من هر چه بخواهم می توانم اشک بريزم.

miliki cup.jpg

نوری المالکی نخست وزير عراق جام قهرماني تيم ملی عراق را به ام حيدر مادر پسر ۱۲
ساله ای که در جريان بمب گذاری در بغداد در جمع شادی کنندگان طرفدار فوتبال کشته شد اهدا مي کند.

In this image released by the Iraqi government, Prime Minister Nouri al-Maliki, left, presents the Asian Cup to Umm Haidar, right, at a celebration for the Iraqi national soccer team in the heavily-fortified Green Zone in Baghdad, Iraq, on Friday, Aug. 3, 2007. The team arrived in Baghdad Friday after their victory in the Asian Cup and dedicated the trophy to the mother of a 12-year-old boy who was killed during a suicide attack on soccer fans. (AP Photo/Iraqi Government, HO)



 

[ 10:57 PM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved