Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog


[ Home ]

[ Links ]

Nafise
Editor: Myself
Me, Myself & Ehsan

[ Categories ]

Athens
Daily

[ Archive ]

January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

[ contact ]

 
« شايد هم روزی آنقدر جسور شوم که بگويم برای مردن هم وقت ندارم! | صفحه اول | گفت و گوي عكس و شعر »

شنبه 15 دیماه 1386


مگر بعد از مرگ نيز مي شود آدمی پير شود؟!

15 day 86.jpg

تصور کن
۷۳ سال بعد از تولدش صبح شنبه ای با جواب رد نگهبان روبرو
می شوي و در جوابش که می پرسد چه خبر است؟
می گويی روز تولدش برای ديداری چند دقيقه ای درب را باز کند!
او که تازه از خواب بيدار شده است می گويد امکانش نيست! و آيفون را قطع می کند.
در صدد پيدا کردن راهی برای راضی کردن نگهبان هستی و البته ته دلت می دانی که بالاخره درب باز خواهد شد.
نبايد امروز را با نا اميدی شروع کنی پس مثل بچه خوب راهت را بسوی کله پزی
تغيير می دهی بعد از مدتها دوری از طباخی.
پير مردی از فرط نشه گی چای بدست در حال خواندن آوازهاي دوران جوانيش می باشد
و فضای طباخی را شلوغ کرده است. می گويد روزي علي دايي برايش ۵هزار تومان
کمک کرده و از راههای مختلف به حاضرين در آنجا يادآوري می کند که بيادش باشند.
اما در ضمن متذکر می شود که فوتباليست ديگری يک اسکناس پانصد تومانی برايش
با امضا داده بود اما وی قبول نکرده بود! چون صرف نمی کرده است!
به ياد نگهبان خواب آلود می افتی و سفارش يک پاچه ديگر را می دهی تا شايد
قفل در باز شود.
اينبار بعد از اينکه صدای نگهبان پشت آيفون می آيد می گويي برايش نذری آورده ای
اما در کمال تعجب می گويد: ببرش جای ديگری!
کم آورده ای...
اما بايد راهي برای داخل شدن بيابی. پس می گويی اما اين براي شماست و
اينبار مي پرسد که چيست و بعد از شنيدنش باز آيفون را قطع می کند.
با انتظاری نه چندان طولانی اينبار قيافه ناراضی نگهبان را می بينی و او که شايد
با اين روش ها آشنايی بيشتر ی دارد با اکراه بعد از گرفتن ظرف پلاستيکی کنار می رود
تا داخل شوي.
طبق معمول همه ساله همه محوطه پوشيده از برف است و تنها يک سنگ قبر
را می بيني که شاخه های يخ زده گل بر رويش خود نمايی می کنند.
باورش سخت است که تولد فروغ باشد و تو هديه اي از او دريافت کني!؟
يواش يواش سردت مي شود
و اينبار نگهبان به سراغت مي آيد تا به يادت باشد که خواب نيستي.
می گويد تا پير زن نيامده است زود آنجا را ترک کن.
و تو می مانی منظورش کدام پير زن است؟ فروغ ۷۳ ساله که امروز تولدش است؟
پسرک هنوز هم باورش نمي شود که فروغ نيز پير شود.
مگر بعد از مرگ نيز مي شود آدمی سنش بالا برود؟!




 

[ 07:25 PM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved