مگر بعد از مرگ نيز مي شود آدمی پير شود؟!

تصور کن
۷۳ سال بعد از تولدش صبح شنبه ای با جواب رد نگهبان روبرو
می شوي و در جوابش که می پرسد چه خبر است؟
می گويی روز تولدش برای ديداری چند دقيقه ای درب را باز کند!
او که تازه از خواب بيدار شده است می گويد امکانش نيست! و آيفون را قطع می کند.
در صدد پيدا کردن راهی برای راضی کردن نگهبان هستی و البته ته دلت می دانی که بالاخره درب باز خواهد شد.
نبايد امروز را با نا اميدی شروع کنی پس مثل بچه خوب راهت را بسوی کله پزی
تغيير می دهی بعد از مدتها دوری از طباخی.
پير مردی از فرط نشه گی چای بدست در حال خواندن آوازهاي دوران جوانيش می باشد
و فضای طباخی را شلوغ کرده است. می گويد روزي علي دايي برايش ۵هزار تومان
کمک کرده و از راههای مختلف به حاضرين در آنجا يادآوري می کند که بيادش باشند.
اما در ضمن متذکر می شود که فوتباليست ديگری يک اسکناس پانصد تومانی برايش
با امضا داده بود اما وی قبول نکرده بود! چون صرف نمی کرده است!
به ياد نگهبان خواب آلود می افتی و سفارش يک پاچه ديگر را می دهی تا شايد
قفل در باز شود.
اينبار بعد از اينکه صدای نگهبان پشت آيفون می آيد می گويي برايش نذری آورده ای
اما در کمال تعجب می گويد: ببرش جای ديگری!
کم آورده ای...
اما بايد راهي برای داخل شدن بيابی. پس می گويی اما اين براي شماست و
اينبار مي پرسد که چيست و بعد از شنيدنش باز آيفون را قطع می کند.
با انتظاری نه چندان طولانی اينبار قيافه ناراضی نگهبان را می بينی و او که شايد
با اين روش ها آشنايی بيشتر ی دارد با اکراه بعد از گرفتن ظرف پلاستيکی کنار می رود
تا داخل شوي.
طبق معمول همه ساله همه محوطه پوشيده از برف است و تنها يک سنگ قبر
را می بيني که شاخه های يخ زده گل بر رويش خود نمايی می کنند.
باورش سخت است که تولد فروغ باشد و تو هديه اي از او دريافت کني!؟
يواش يواش سردت مي شود
و اينبار نگهبان به سراغت مي آيد تا به يادت باشد که خواب نيستي.
می گويد تا پير زن نيامده است زود آنجا را ترک کن.
و تو می مانی منظورش کدام پير زن است؟ فروغ ۷۳ ساله که امروز تولدش است؟
پسرک هنوز هم باورش نمي شود که فروغ نيز پير شود.
مگر بعد از مرگ نيز مي شود آدمی سنش بالا برود؟!