شايد هم روزی آنقدر جسور شوم که بگويم برای مردن هم وقت ندارم!

دو روز دست دست کردم
نه اينکه نخواهم بنويسم! دستم ياری نمی کرد
آخر سر با ديدن پيکرش بر دوش دوستان و آشنايان باور کردم که ديگر لبخندش را نخواهم ديد!
او که با آن لبخند هميشه بر لبش انرژی مثبت می داد به هر که با او همکار بود
اما انگار هميشه کلافه بود! از چه کسی ؟! از زندگی؟
ديگر چه فرقی می کند؟ اينبار فقط نظاره گر حاضرين در خيابان کريمخان زند است
و از کلافه گی به در آمده!
هميشه يک جايی با اتفاقی در ذهنمان برای هميشه حک مي شود و از اين پس
ابتدای پل کريمخان زند برای من محل خداحافظی با دوستی خواهد بود که
هر چند کم بود بودنمان کنار هم اما به يادماندنی بود.
با مهران در چند روزنامه و خبرگزاری آفتاب همکار بودم او می توانست خيلی بهتر
از اين باشد و يکی از کسانی که در آينده ميشد آثارش را در مطبوعات جهان
شاهد بود که انتشار می يابند او بود اگر می ماند و ادامه می داد. اما ظاهرا او هم
خواست تا پروانه بودن را تمرين کند!
او يکباره سکته کرد و رفت!
او که در سی امين سالروز زندگی خود صادقانه می گويد دو سال و نيم است نگاهش به زندگی عوض شده و قدر فرصتهايش را و تمام لحظاتش را مي داند و به اين باور رسيده است که چه بسيار افراد و چيزها که شايد حتی ارزش انديشيدن و وقت تلف کردن نداشته اند و می نويسد: وقت برای تلف کردن ندارم. شايد هم روزی آنقدر جسور شوم که بگويم برای مردن هم وقت ندارم!
حال که نيست همگی در افسوس رفتنش با اندوه ياد می کنند و از لبخندش ميگويند اما نمی دانم
هيچ کس از او پرسيده بود چرا هميشه کلافه است؟
او تازه قدم در دهه چهارم زندگيش نگذاشته بود که رفت و از خود آثاری بر جای گذاشت تا
براي هميشه يادش با ما بماند.
حواسم نبود
تا يادم نرفته بگويم اينروزها مرگ همين نزديکيها پرسه می زند!
مهران - فيروزه دختر آقای بهرام جلالی - ياشار پيرمرد يهودی که چند ماهی بود با او آشنا شده بودم.
يادشان گرامی