Hasan Sarbakhshian Photos

Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)


Weblog


[ Home ]

[ Links ]

Nafise
Editor: Myself
Me, Myself & Ehsan

[ Categories ]

Athens
Daily

[ Archive ]

January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

[ contact ]

 
« | صفحه اول | مگر بعد از مرگ نيز مي شود آدمی پير شود؟! »

پنجشنبه 20 دیماه 1386


شايد هم روزی آنقدر جسور شوم که بگويم برای مردن هم وقت ندارم!

mehran copy copy.jpg

دو روز دست دست کردم
نه اينکه نخواهم بنويسم! دستم ياری نمی کرد
آخر سر با ديدن پيکرش بر دوش دوستان و آشنايان باور کردم که ديگر لبخندش را نخواهم ديد!
او که با آن لبخند هميشه بر لبش انرژی مثبت می داد به هر که با او همکار بود
اما انگار هميشه کلافه بود! از چه کسی ؟! از زندگی؟
ديگر چه فرقی می کند؟ اينبار فقط نظاره گر حاضرين در خيابان کريمخان زند است
و از کلافه گی به در آمده!
هميشه يک جايی با اتفاقی در ذهنمان برای هميشه حک مي شود و از اين پس
ابتدای پل کريمخان زند برای من محل خداحافظی با دوستی خواهد بود که
هر چند کم بود بودنمان کنار هم اما به يادماندنی بود.
با مهران در چند روزنامه و خبرگزاری آفتاب همکار بودم او می توانست خيلی بهتر
از اين باشد و يکی از کسانی که در آينده ميشد آثارش را در مطبوعات جهان
شاهد بود که انتشار می يابند او بود اگر می ماند و ادامه می داد. اما ظاهرا او هم
خواست تا پروانه بودن را تمرين کند!
او يکباره سکته کرد و رفت!
او که در سی امين سالروز زندگی خود صادقانه می گويد دو سال و نيم است نگاهش به زندگی عوض شده و قدر فرصتهايش را و تمام لحظاتش را مي داند و به اين باور رسيده است که چه بسيار افراد و چيزها که شايد حتی ارزش انديشيدن و وقت تلف کردن نداشته اند و می نويسد: وقت برای تلف کردن ندارم. شايد هم روزی آنقدر جسور شوم که بگويم برای مردن هم وقت ندارم!
حال که نيست همگی در افسوس رفتنش با اندوه ياد می کنند و از لبخندش ميگويند اما نمی دانم
هيچ کس از او پرسيده بود چرا هميشه کلافه است؟
او تازه قدم در دهه چهارم زندگيش نگذاشته بود که رفت و از خود آثاری بر جای گذاشت تا
براي هميشه يادش با ما بماند.

حواسم نبود
تا يادم نرفته بگويم اينروزها مرگ همين نزديکيها پرسه می زند!
مهران - فيروزه دختر آقای بهرام جلالی - ياشار پيرمرد يهودی که چند ماهی بود با او آشنا شده بودم.
يادشان گرامی



 

[ 11:18 AM ]




 


Home | Resume | Photos | Exhibition | Contact | Links  | Prints | Weblog (Persian)

© 2002 HasanPix.com All Rights Reserved