نيازی به دليل نيست
وقتی نمي دانی چرا بهم می ريزی
يا شايد هم می دانی و از قصد خودت را به ندانستن می زنی
هر چه هست نهم اسفند روز غم انگيزی برای من باقی خواهد ماند.
بايد سبک شوی
اما حس غريبی تو را با خود مي برد
شايد
آنگاه که بايد بودن کنارش را قدر ندانستی
و اکنون در نبودش دلتنگش می شوی
چقدر دلم برای کارهايش تنگ شده است
وقتی می خواست استراحت کند
زمانی بود که ديگر تلويزيون را بايد خاموش می کرديم و چراغ را خاموش
خيلی قديم نبود آنوقتها که می گفتی
پدر قرب و منزلت داشت وقت کودکيهايت
حتی جرات نداشتی پاهايت را مقابلش دراز کنی
اما چه فايده
ديگر بايد با خاطره هايت سر کنم
اکنون هشت سال است که عادتم اينست..
