امسال ازدحام حاجی فيروز در خيابانهای تهران بود!

اين آقا ولی هم با چنان شوری بر تنبکش می کوبيد که بايد می ديديد و می شنيديد!
بالاخره يک سال هم از کف رفت و حالا ديگر به روزهای آينده بايد نگريست.
برای من اما کمي متفاوت است هميشه اولين روز سال!
۴۰ ساله شدم به همين راحتي! اما راستش خيلی هم راحت نبود
حالا کسانی که به سن رسيده اند می دانند منظورم چيست و آنها که نرسيده اند عجله نکنند و تا
می توانند زندگی کنند...
تصور کنيد در بالای تپه اي مشرف بر کوههای تهران و آنهم در حضور چند کودک که خودشان دعوتي باشند برای جشن تولدتان نشسته باشيد بر روی فرشی زيبا و بر
تمام اين سالهای نداشته خود فکر کنيد و به پاس آنکه اين هديه را به شما داده باشد
فقط به او و آينده فکر کنيد و بس.
بواسطه همين وبلاگ از تمامی دوستانم که با ارسال پيام های تبريک به ياد من بودند تشکر نموده و بهترينها را برايشان آرزو مندم.
من يکی که حتی نتوانستم تا الان که سه ساعت از سال جديد سپري شده است يک پيام کوتاه (اس ام اس) در جواب دوستان بفرستم!!
اگر علاقه مند بوديد متن فيلسوف حاشيهنشين در حاشيه را بخوانيد نکات بسيار جذابی در آن مي يابيد.