بالاخره امروز بعد از
بالاخره امروز بعد از ظهر به شهر افسانه اي بغداد رسيدم. شهري که در دوران کودکي ام به هنـگام خواندن قصـه هاي علاءالدين و چهل دزد بغـداد؛هميشه آرزوي
ديدنش را داشتم؛ شهري کهن با قلـعه هاي زيبايش. ولي چه کسي فکرش را ميکرد
که بعد از ساليـان سال دست تقـدير آرزوي کودکـي ام را اينچنين تحقق بخشـد.ولـي
افسوس ! بين آنچه که ديدم و آنچه در تصورم از گذشته ها بود بسيار تفاوت بود.
شهـري که هر گوشـه اش بوي باروت و هـر منظرش تصـويري زشت از ويرانـي
ميدهد.همه جا را لايه اي ازگرد و خاک فرا گرفته و مرا به ياد شهر سوخته مياندازد .
همه ي ساختمانهاي دولتي سوخته و يا با گلوله هاي تانک و خمپاره ويران شده اند.
خيابان ها پر از تانک هاي آمريکاييهاست ؛ آن ها همه جا مي گردند. حکومت نظامي اعـلام شده و از ساعت ۸ شب تا صبح روز بعـد کسي اجـازه تردد ندارد . بـرق شهر فقط ۴ ساعت صبح و ۴ ساعت شب جريان دارد. حدود ۸۰درصد مغازه ها بسته اند ؛
ولي گفته مي شود که هر روز وضع شهر به حالت عادي خود نزديکتر شده و کم کم
مردم به فعاليت ها ي روزانه خود مشغول مي شوند. در ضـمن مردم بيش از بيـش
به اسـتفاده از تجـهيزات ماهواره اي رو آورده و بر تـعداد ديـش هاي مـاهـواره اي بر
پشت بام خانه ها افزوده مي شود.
خلاصه آنکه بغــداد دوران انتقالي پر فراز و نشيبي را طي ميکند. هر روزش را
آبستن حادثه اي و هر لحظه اش را اميــد فرجي است. تا يادم نرفته ؛ مارمولک هاي
چاق و چله ؛ آن ها هم همه جا هستند!