// Photojournalist

Weblog

First Page

Categories

Athens
Daily

Archives

May 2012
February 2012
January 2012
August 2010
July 2010
June 2010
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

Links

موسسه مهر ايرانيان
احسانلاین
یونس شکرخواه
کاوه گلستان
نصرالله کسراييان
جهانگير رزمی
حسن نمک دوست
کاوه کاظمی
آلفرد يعقوب زاده
کارن فيروز
آينا
joshua prager
پسرم
رامين طلايي
سایت عکاسی
سایت کارگاه
گروه عکاسی فانوس
مجله عکاسی خلاق
عکاسان قزوين
طوسي
TEHRAN24.COM
دوربين دات نت
محمد خيرخواه
مجيد محرابي
اسماعيل عباسي
خط خطي
حسين فاطمي
محمد تاجيک
ايمان بشری
جوادمنتظری
street photography
مهرانه آتشی
ايرج مهرگان
نفيسه
زهره سليمانی
منصور نصيری
ميلاد پيامی
فرشته جعفری
آرش آشوري نيا
علی خليق
ساتيار امامی
سينا جعفريه
حامد - گوهر
نوشين نجفی
حميد صادقی
بابک بردبار
عکاس ها به بهشت نمی روند
داريوش کيانی

hadipix.com
کاوه بغدادچی
محمد توکلی
حسن بردال
www.vx400.com
خبرگزاری AP
خبرگزاری رویتر
ا اف پی
بی بی سي
انجمن عكاسان مطبوعات ايران
ايرنا
خبرگزاري ميراث فرهنگی
خانه هنرمندان ایران
ايسنا

زنان
بخارا
کتاب هفته
انجمن عکاسان بحران
وحيد پور استاد
اکبر منتجبی
حامد فرمند
حسن بنانج
سهام الدين بورقانی
هادی حيدری
هفته نامه کاپوچینو
Editor: Myself
مازیار ناظمی
shanbeh
پرستو دوکوهکی
فرزانه ابراهيم زاده
چرک نويس
مصطفی قوانلو قاجار

جواد دليری
آزاده محمد حسين
آزاده بهشتی
کوروش ضيابری
« March 2003 | Main | May 2003 »
دوشنبه 8 اردیبهشتماه 1382
هنوز فرصتي براي ديدن

هنوز فرصتي براي ديدن کامل شهر بغداد پيدا نکرده ؛ وارد شهر الرمادي در ۱۵۰ کيلومتري شمال غرب بغداد شديم . در آنجا سراغ آواره هاي کرد ايراني را از هر که بپرسيد ؛ميشناسد . اردوگاه اين آوارگان در خارج شهر واقع شده ؛ جايي که هزاران تن از آنان از زمان شروع جنگ ايران و عراق يا پناهنده اند ويا به واسطه ي مشکل مبارزات مسلحانه اي که داشته اند مجبور به فرار از ايران شده اند. ديدنشان دل هر ايراني را به درد مياورد و در آن زمان مرا بي اختيار به ياد آوارگان افغان در ايران انداخت . آنان از داشتن آب آشاميدني سالم و برق محروم بودند . بيشتر کودکان زبان فارسي بلد نبودند . مدرسه ا ي که دولت صدام براي آنان ساخته بوده ؛ فقط زبان عربي را به آنان آموخته بود. لذا خود آوارگان ترتيبي داده بودند تا زبان کردي و فارسي را به کودکانشان بياموزند . فرياد ايـران ايران به محض ورودمان فضاي اردوگاه را پر کرد . دو ساعت تمام همه دورمان جمع شدند؛ از زن و مرد گرفته تا پير و جوان ؛ در مورد همه چيز سوال ميکردند . در دو دهه گذشته رژيم صدام اجازه ورود هيچ خبرنگاري را به آنجا نداده بود فقط چند باري از سوي سفارت ايران در بغداد براي بررسي اوضاع آمده بودند که آخرين بار آن دو سه ماه پيش بوده است. کردها اميدوارند که بتوانند روزي به ايران بازگردنند ولي اغلب ترس و واهمه داشته و چنين
مي پندارند که به انسانهاي فراموش شده اي تبديل گشته اند .
در پايان ديدارمان نيروهاي آمريکايي براي دومين بار به ديدنشان آمدند. لابد اين را هم بايد يکي ديگر از عجايب روزگار به حساب آوريم! آوارگان کرد ايراني ؛ در خاک عراق ؛به اضافه ي سربازان آمريکايي !!
در تمام طول مسير بغداد - الرمادي نيروهاي آمريکايي در تردد بودند. لاشه ي تانک ها و خودروهايي زرهي در کنار بزرگراه ها ديده مي شد. در راه بازگشت به زندان معروف غـريـب که در همان حين مورد غارت مردم قرار داشت ؛ رسيديم . اتاقهاي اعدام ؛بندهاي مخصوص و همه جا حاکي از مخوف بودنش داشت . ظاهرا صدام براي خود و خانواده اش قصرهاي فراوان ؛ براي مردم فقر و زندان وبراي عراق پادگان هاي نظامي زيادي به ارمغان آورده بود . در همانجا بود که شنيدم در زمان حکومت صدام مجازات داشتن تلفن ثـريـا اعدام بوده است . پيش خودم گفتم پس چه خوب! اگر فقط چند هفته زودتر آنجا بوديم معلوم نبود الان چه بلايي سرمان آمده بود.
در ضمن فردا سالروز تولد صدام است ؛ زمزمه ي شايعاتي در خصوص احتمال اتفاقاتي در سطح شهر بغداد به گو ش ميرسد ؛ بايد منتظر بود و ديد.


یکشنبه 7 اردیبهشتماه 1382
بالاخره امروز بعد از

بالاخره امروز بعد از ظهر به شهر افسانه اي بغداد رسيدم. شهري که در دوران کودکي ام به هنـگام خواندن قصـه هاي علاءالدين و چهل دزد بغـداد؛هميشه آرزوي
ديدنش را داشتم؛ شهري کهن با قلـعه هاي زيبايش. ولي چه کسي فکرش را ميکرد
که بعد از ساليـان سال دست تقـدير آرزوي کودکـي ام را اينچنين تحقق بخشـد.ولـي
افسوس ! بين آنچه که ديدم و آنچه در تصورم از گذشته ها بود بسيار تفاوت بود.

شهـري که هر گوشـه اش بوي باروت و هـر منظرش تصـويري زشت از ويرانـي
ميدهد.همه جا را لايه اي ازگرد و خاک فرا گرفته و مرا به ياد شهر سوخته مياندازد .
همه ي ساختمانهاي دولتي سوخته و يا با گلوله هاي تانک و خمپاره ويران شده اند.
خيابان ها پر از تانک هاي آمريکاييهاست ؛ آن ها همه جا مي گردند. حکومت نظامي اعـلام شده و از ساعت ۸ شب تا صبح روز بعـد کسي اجـازه تردد ندارد . بـرق شهر فقط ۴ ساعت صبح و ۴ ساعت شب جريان دارد. حدود ۸۰درصد مغازه ها بسته اند ؛
ولي گفته مي شود که هر روز وضع شهر به حالت عادي خود نزديکتر شده و کم کم
مردم به فعاليت ها ي روزانه خود مشغول مي شوند. در ضـمن مردم بيش از بيـش
به اسـتفاده از تجـهيزات ماهواره اي رو آورده و بر تـعداد ديـش هاي مـاهـواره اي بر
پشت بام خانه ها افزوده مي شود.

خلاصه آنکه بغــداد دوران انتقالي پر فراز و نشيبي را طي ميکند. هر روزش را
آبستن حادثه اي و هر لحظه اش را اميــد فرجي است. تا يادم نرفته ؛ مارمولک هاي
چاق و چله ؛ آن ها هم همه جا هستند!


شنبه 6 اردیبهشتماه 1382
موصل که يک شهر عربی

موصل که يک شهر عربی است و به مقر اصلی حزب بعث عراق معروف است هنوز هم بعضی مواقع متشنج به نظر ميرسد ولی ورود حدود ۵۰۰۰ نيروی آمريکايی کمی وضع را به کنترل آنها در آورده است ولی خوب مثل فيلمهای هاليوودی شده!

اين صحنه فيلم آمريکايی نيست اشتباه نکنيد اينجا موصل است و هر نيم ساعت اين صحنه را می شود ديد!!


جمعه 5 اردیبهشتماه 1382
تجارتی که بعضی در صدد

تجارتی که بعضی در صدد راه انداختن آن هستند البته در مناطق عربی نشين عراق
يکی راه انداختن بساط ديشهای ماهواره ای است و ديگری اينترنت!!
چون هر دو در طول حکو مت صدام ممنوع بودند و ديگر اينکه اگر بر حسب تصادف گذرتان به مناطقی افتاد که تحت کنترل صدام بوده است و احيانا تلفن همراهتان بود يادتان باشد که همه اينجا در خواست تلفن زدن به اقوامشان را دارند و شايد در طول روز ۲۰ نفر برای انجام مکالمه با فاميلشان که در اقصی نقاط دنيا هستند به شما مراجعه کنند.
پس زياد تعجب نکنيد!


جمعه 5 اردیبهشتماه 1382
حکايت عجيبی است دوران حکومت

حکايت عجيبی است دوران حکومت صدام در عراق!
در روستای منقوبه که اعراب در آن ساکنند و حدود ۵۰ کيلو متری اربيل به سمت موصل واقع است بسياری از مردم از اينکه در زمان صدام حمله شيميايی به حلبچه انجام گرفته است اظهار بی اطلاعی می کردند و علت آنرا نبودن امکان تماشای تلويزيونی به غير از کانال رسمی عراق عنوان می کردند که البته کمی عجيب به نظر می رسد!
هر چند برخی می گفتنند که چيزهايی شنيده اند اما فکر می کردند حمله ای که شده با شن!! بوده و بر عليه ايرانيها!
حالا من که نفهميدم با شن چطور می شود ۵۰۰۰ نفر را يکجا کشت.
البته نا گفته نماند که در زمان صدام استفاده از ماهواره در عراق ممنوع بود.


جمعه 5 اردیبهشتماه 1382
آدم وقتی موزه های عراق

آدم وقتی موزه های عراق را با آن پيشينه غنی که از تمدن دارند
اينچنين ويران شده می بيند واقعا می ماند که به اين مردم چی بگويد!
امروز رفتم موزه موصل و ايکاش نمی رفتم. اشک آدم در می آيد
وقتی می بيند که تمام اشيا به غارت رفته و آنهايی را که
نتوانسته اند ببرند کلا نابود کرده اند و نمی دانم واقعا
اينها اصلا می دانستند که چکار می کنند؟ مثل اينکه زيادی احساساتی شدم
ولی واقعيت اينست که من يکی عاشق آثار باقيمانده از تمدنهای پيشين هستم و وقتی به ياد می آورم که همين آثار به يغما رفته از اينجاها ؛ در آينده نه چندان دور از موزه های اروپايی و آمريکايی و مجموعه های خصوصی
سر در خواهند آورد البته در خوش بينانه ترين حالت! دلم می خواهد
که فرياد بکشم بر سر اين مردم نفهم.
اما از طرفی هم فکر می کنم خوب بهتر حداقل آنجاها ارزش اين آثار را می فهمند و البته خوب هم نگهداری می کنند. آنهايی که به موزه های معروف سری زده اند
می دانند که من چی می گويم و وقتی مثلا در موزه لوور پاريس
سالنهايی با نام مخصوص برای تمدنهای پيشين اختصاص داده اند
يعنی چه ؛ که من يکی دو روز تمام آنجا بين آنهمه اشيا با ارزش گم
شده يودم و آخرش هم خيلی جاهاش را نتوانستم ببينم.


پنجشنبه 4 اردیبهشتماه 1382
ظاهرا برای نيروهای آمريکایی که

ظاهرا برای نيروهای آمريکایی که به عراق اعزام شده اند کلاسهای مخصوصی گذاشته شده است چرا که برخی به راحتی با مردم عربی صحبت می کنند و مهمتر از آن برخوردشان با مردم است که هميشه با خنده همراه است و خيلی با ملايمت با مردم صحبت می کنند و اصولا اين گونه رفتار ها از نيرو های معمولی نظامی برای خود من بعيد به نظر می رسيد. آنها تقريبا ميانگين سنی شان بين ۲۰ تا ۳۰ است و يواش يواش در همه جا آفتابی می شوند و خوب هميشه دور بر شان خيلی شلوغ است و آنهايی که توانايی صحبت کردن با ايشان را دارند دقايقی هم صحبت می شوند. آنها همچنين با خبرنگاران نيز برخورد خوبی دارند البته به سبک خودشان! هر چند هيچ وقت خبرنگاران از آنها رضايت کامل ندارند. برای خود من عکاسی از آنها تقريبا راحت بود هر چند در بعضی جا ها مزاحم آدم می شوند ولی خوب بالاخره اين هم يک تجربه جالبی است وقتی شما در چنين محيطی مجبور به کار کردن باشيد مجبور به پذيرفتن شرايطش نيز هستيد.
بعضی وقتها فکر می کنم شايد اين هم يکی از راههای اشغال يک کشور است که با مردمش بر خورد خوبی داشته باشند!


چهارشنبه 3 اردیبهشتماه 1382
حميد شوکت آرايشگر کرد

حميد شوکت آرايشگر کرد مشغول اصلاح موی سر سرباز آمريکايی است در
حالی که دو سرباز ديگر نشسته اند. جالب است بدانيد تمام
آرايشگاههای اينجا روزهاي سه شنبه تعطيل مي باشند.


چهارشنبه 3 اردیبهشتماه 1382
خيلی ممنون که برام

خيلی ممنون که برام کارت دعوت فرستاديد.


چهارشنبه 3 اردیبهشتماه 1382
ده هزاريها اصطلاحی است که

ده هزاريها اصطلاحی است که مردم کرکوک به اعرابی ميدهند که با دريافت ۱۰۰۰۰ دينار برای ادامه زندگی به کرکوک آمده اند البته ۱۰ سال پيش.
آنها را صدام برای طرح عربيزاسيونی که پيدا می کرد استفاده نمود که الان شرايط خوبی برای ادامه زندگی برايشان مهيا نيست.
برخی از آنها که در استخبارات و مراکز دولتی مشغول به کار بودند فراری هستند.


چهارشنبه 3 اردیبهشتماه 1382
ديروز برای پيدا کردن گورهای

ديروز برای پيدا کردن گورهای دسته جمعی که برخی از خبرنگاران خبر آنرا داده بودند به اطراف کرکوک رفته بودم و باز هم ياد کاوه و زمانی که دو سال پيش به اتفاق او برای پيدا کردن گورهای دسته جمعي افغانيها در منطقه شيندند بوديم مرا ول نمی کند.
آنزمان نيز کاوه و جيم ميور بهترين پوشش خبری را در افغانستان داشتند.
جيم برگشته به اربيل اما اينبار بدون کاوه.


چهارشنبه 3 اردیبهشتماه 1382
امروز گارنر حاکم نظامی عراق

امروز گارنر حاکم نظامی عراق وارد اربيل شد و مورد استقبال مردم کرد قرار گرفت وی که در جنگ ۱۹۹۱ آمريکا عليه صدام نيز حضور داشت در صحبت کوتاهی گفت: بعد از ۱۲ سال احساس می کنم وارد کشور خودم شده ام! وي اضافه کرد ما بعد از پياده کردن دموکراسی در عراق اينجا را ترک خواهيم کرد. اما به زمان آن اشاره ای نکرد.
کردها بسيار خوشحال بودند و تماما با پرچمهای آمريکا و انگليس از کارنر و همراهانش استقبال کردند. بی اختيار من به ياد زمان اشغال ايران توسط روسها افتادم خوب خيلی دوست داشتم بدانم چطور يک کشوری می تواند براحتی جايی را به اشغال خود در آورد و البته مردمش از آنها راضی باشند!! که البته آن زمان ظاهرا مردم ايران از دست روسها خيلی راضی نبودند.
به هر حال اين راهي است که شايد کردها و تا حدودی عراقيها با احتساب تمام جوانب آنرا پذيرفته اند يا مجبور به پذيرفتنش شده اند. اما من بر خلاف آنها معتقدم آنها
بين بد و بدتر ؛ بدتر را انتخاب کرده اند. بايد منتظر آينده بود و ديد.


چهارشنبه 3 اردیبهشتماه 1382
نمی دانم چرا در هفته

نمی دانم چرا در هفته گذشته به قول معروف تو مود نوشتن نبودم با اينکه مطالب زيادی برای نوشتن داشتم اما نمی شد. از دوستانی که لطف دارند و وبلاگم را دنبال
می کنند لازم است عذرخواهی کنم.
اما بطور مختصر در هفته گذشته من در کرکوک و موصل شاهد بودم که مردم هر چی دم دستشان می رسيد غارت می کردند البته از اموال دولتی !
خيلی از آنها درآمد چندانی ندارند. و بعضا اين عملشان درست مقابل ديدگان نيروهای آمريکايی و کردها صورت
می گرفت بدون اينکه آنها عکس العملی از خودشان نشان دهند. حتی چمن های قصر صدام در موصل را هم با خاکشان می بردند!!
اسيران عراقی را ديدم که توسط کردها به اسارت آمده بودند و بعد از دو هفته آزاد شدند و من به ياد اسرای ايرانی در بند عراقيها افتادم که هنوز از سرنوشت برخی از آنها خبری نيست.


سه شنبه 26 فروردینماه 1382
داشتم حافظه موبايلم را می

داشتم حافظه موبايلم را می ديدم يکدفعه چشمم به اين شماره افتاد ۷۶۰۵۹۰۱
که کنارش نوشته بودم کاوه اربيل
اصلا جای خالی او اينجا کاملا محسوس است و دلم برای شنيدن اين جمله که هميشه می گفت (نمی دانی من کجا بودم ؛ معرکه بود...) تنگ شده است.

کاوه نفر نشسته از راست در حال تصويربرداری در خوابگاه دانشجويان ؛
اين عکس را رسول عليا زاده در کوی دانشگاه زمانی که آقای خاتمی برای بازديد رفته بودند در تاريخ ۲۷/۷/۷۸ عکاسي کرده و داوود ربيعی برای من فرستاده است از هر دو آنها متشکرم.


دوشنبه 25 فروردینماه 1382
امروز در بدو ورودم به

امروز در بدو ورودم به شهر سليمانيه بعد از دو هفته ديدن تصاوير بوش و بلر در کنار پرچم
کشور های آمريکا و انگليس در خيابانهای اينجا برايم تازگی داشتند چرا که قبلا اينطوری نبود.


یکشنبه 24 فروردینماه 1382
روزنامه اعتماد امروز ويژه نامه

روزنامه اعتماد
امروز ويژه نامه ای برای کاوه منتشر کرده است که وقتی من آن را ديدم واقعا تمام مطالبش را خواندم و از ديدن عکسهای کاوه لذت بردم. فقط حيف که کم بود.
من فکر می کنم جايزه رابرت کاپای ايران (جايزه و نشان کاوه)
هم برای عکاسان ايرانی که از طرف رعنا جوادی مدير
مرکز پژو هشهای فرهنگی برای بهترين عکاس خبری سال از فروردين ۱۳۸۳ ؛
در نظر گرفته شده و قرار است در سالروز کشته شدن کاوه به بهترين عکاس
اهدا شود ؛ جزو معتبرترين جوايز عکاسی محسوب خواهد شد به شرطی که مشمول مرور زمان نشود و ايکاش آن را تبديل به يک نشان و جايزه بين المللی نمايند.


شنبه 23 فروردینماه 1382
حداقل من يکي کسی را

حداقل من يکي کسی را بين هم سن و سالهای خودم که عکاس باشه و قلمش به خوبی پيمان باشه نمی شناسم. البته او عکاس خوبی هم هست. او هم يکی از دوستان و شاگردان کاوه بود...اصلا خودتان وبلاگشو ببينيد می دانيد من چی می گويم.
فقط به نظر من يک اشکالی دارد وبلاگش و آن اينست که پيمان اصلا عکس
استفاده نمی کند ؛ يکی نيست بگه بابا تو آخه عکاس هم هستی بالاخره!


شنبه 23 فروردینماه 1382
دانشجويان دانشکده هنرهای زيبا دانشگاه

دانشجويان دانشکده هنرهای زيبا دانشگاه تهران برای بزرگداشت کاوه گلستان روز دوشنبه ۲۵ فروردين ساعت ۱۲:۳۰ مراسمی را در محل دانشکده خودشان برگزار خواهند کرد. شما هم وقت کرديد برويد‌ ؛‌ حيف که من اينجا نيستم و الا حتما می رفتم.
همچنين مراسم يادبودی هم روز چهار شنبه ۲۷ فروردين در محل موزه هنرهای تهران برای کاوه ترتيب داده شده است.


جمعه 22 فروردینماه 1382
يادداشتي از کامران دوست ديرينه

يادداشتي از کامران دوست ديرينه کاوه


جمعه 22 فروردینماه 1382
امروز صبح همکارم اکبر تلفن

امروز صبح همکارم اکبر تلفن زد و گفت قرار است ساعت ۱۱طرفداران آيت الله حکيم مقابل سفارت عراق در تهران تجمع و شادی کنند! من هم راه افتادم و بعد از رسيدن مقابل سفارت عراق ديدم خوب هنوز خبری از آنها نيست.
داشتم فکر می کردم خوب الان ۵۰ - ۶۰ نفری می آيند و شعار
می دهند و کار تمام می شود. در همين حين ديدم بک اتوبوس آمد و تعدادی از زنان شيعه عراقی از آن پياده شدند تا شروع کردم به عکاسی يکدفعه ديدم مردان عراقی که آنها هم تازه رسيده بودند دارند می دوند به طرف سفارت عراق!
ماموران پليس حاضر در آنجا سعی در آرام کردنشان داشتند ولی آنها آرام شدنی نبودند و می خواستند هر طوری شده داخل سفارت شوند!
يک ربع طول نکشيد که در ورودی را شکستند و وارد شدند و من و بقيه خبرنگاران هم به دنبال آنها وارد شديم. خلاصه همان صحنه هايی که دو روز پيش در بغداد و از تلويزيون ديده بودم مقابل چشمانم بود با اين تفاوت که من در تهران بودم و در سفارت عراق!!
در عرض کمتر از ۱۰ دقيقه تمام محوطه سفارت پر شد از شيشه شکسته های قاب عکسهای صدام و همه جا را تا توانستند بهم ريختند و تمام عکسهای صدام را هم پاره کردند. و من باز يکدفعه ياد کاوه افتادم و تسخير سفارت آمريکا در تهران توسط دانشجويان خط امام.

يک عراقی مخالف صدام عکس وی را در داخل يکی از اتاقهای سفارت عراق پاره می کند.


جمعه 22 فروردینماه 1382
با کاوه نوامبر ۱۹۹۹ در

با کاوه نوامبر ۱۹۹۹ در اصفهان بوديم برای پوشش خبری سفر آقای خاتمی ؛ و قبل از شروع مراسم مقابل مسجد امام منتظر بوديم و من خواستم عکسی از وی به يادگار داشته باشم بی اختيار دستانش را بالا برد و من هم کليک کردم.
امروز صبح هنگامه همسر کاوه تلفن زد و گفت: خيلی آرامش بخش است ؛ انگاری کاوه می خواهد سلام بدهد يا خداحافظی کند.
او گفت مادر کاوه هم همان احساس را دارد. من هم قول دادم يک نسخه هم برای مادر کاوه چاپ کنم تا او هميشه با کاوه در آرامش باشد.


جمعه 22 فروردینماه 1382
پلان اول زمانی که با

پلان اول
زمانی که با کردهای عراق در مورد کاوه صحبت می کردم (اشتباه نکنيد کاوه آهنگر منظورم است) آنها با چنان تعصبی از وی ياد می کردند که اسطوره ای همانند رستم برای ما ايرانيها را برايش متصور می شدم. در يکی از ميدانهای شهر سليمانيه عراق جايی که کاوه ما را از ما گرفت مجسمه ای از کاوه آهنگر ديده می شود که با هيکلی
تنومند ؛ استوار ايستاده است و کردها بسيار به نيکی از او ياد می کنند. و من در اين تفکرم که چرا آنها نگذاشتند اين کاوه که هيکلش همانند کاوه آهنگر نبود اما درونش آتش بود هميشه ؛ برای ما بماند؟!
پلانهای دوم و سوم مطلب را که خودم نوشتم در کاپوچينوی اين هفته ببينيد.


پنجشنبه 21 فروردینماه 1382
مصاحبه يکسال پيش ويژه نامه

مصاحبه يکسال پيش ويژه نامه دوچرخه با کاوه.


چهارشنبه 20 فروردینماه 1382
چندين ماه پيش کاوه برايم

چندين ماه پيش کاوه برايم اميلی فرستاد و گفت حسن نظرت در مورد اين عکسها چيه؟

هميشه دوست داشت نظر ديگران را در مورد کارهايش بداند و به همين خاطر هم می پرسيد نه تنها از من بلکه از همه.
گفتم: به نظرم کاری که رويشان انجام دادی آنها را از آن حالت خشونت عريانشان در آورده و الان راحتتر مي شود ديد.
و او گفت: نمی دانم چرا همين طور اين عکسها چسبيدند به من ولم نمی کنند و اين روزها همه اش به آنها فکر می کنم.
تعداد بيشتر عکسهای کاوه را در سايت زنان ببينيد.


چهارشنبه 20 فروردینماه 1382
اصلا دوست ندارم خبرها را

اصلا دوست ندارم خبرها را دنبال کنم. واقعيت اينست که از اکتبر ۲۰۰۲ بطور متناوب و حدودا سه ماه تمام در کردستان عراق بودم و منتظر چنين روزهايی و اکنون که به
آخر کار رسيده من اينجا در تهرانم!!
خوب شايد تقدير چنين بود که من اينجا باشم و در مراسم کاوه حضور داشته باشم
تا بعدها به خاطر نبودنم خودم راسرزنش نکنم و شايد دارم برای دلداری خودم اين دليل را می آورم ولی باور کنيد امروز صبح اقدام کرده بودم که مجددا برگردم آنجا و برمی گردم هر چند دير بشود.


چهارشنبه 20 فروردینماه 1382
خوب درست بعد از يکهفته

خوب درست بعد از يکهفته که کاوه ما را برای هميشه ترک کرد. امروز تقريبا همه چيز تمام شد و بغداد سقوط کرد ولی حيف شد که کاوه نتوانست امروز در عراق باشد تا يکبار ديگر حوادثی شبيه آنچه در دوران انقلاب خودمان ثبت کرده بود را دوباره تکرار کند.
شايد اين جنگ را بشود رکورددار کشته شدن خبرنگاران و عکاسان ناميد چرا که تا به حال در عرض سه هفته يازده نفر قربانی شدند يعنی هر دو روز يک نفر!!


سه شنبه 19 فروردینماه 1382
حمله به خبرنگاران خوب ظاهرا

حمله به خبرنگاران

خوب ظاهرا اين جنگ می رود که رکورد دار کشته شدن خبرنگاران باشد!
خبرنگارانی که در بغداد وقايع جنگ را پوشش می دهند نيز هدف حمله قرار گرفته اند.
دو عکاس، يکی اسپانيايی و يکی اوکراينی، زمانی که هتل محل استقرار روزنامه نگاران غربی هدف حمله قرار گرفت، کشته شدند.
آمريکايی ها گفتند يکی از تانک های آنها پس از آنکه از جانب ساختمان هتل هدف تيراندازی قرار گرفت، به سوی هتل شليک کرد.
اما يکی از خبرنگاران بی بی سی که در آن موقع در هتل بوده می گويد نشنيده است که از سوی هتل به کسی يا چيزی تيراندازی شده باشد.
در يک رويداد جداگانه، چند موشک آمريکايی به دفاتر شبکه تلويزيونی عرب زبان الجزيره شليک شد و يکی از خبرنگاران اين شبکه را کشت.
وزارت امور خارجه آمريکا اين حمله را يک اشتباه وحشتناک خواند و به شبکه الجزيره تسليت گفت.
دفاتر متعلق به يک شبکه تلويزيونی عرب زبان ديگر يعنی تلويزيون ابوظبی نيز آسيب ديده است.
متن کامل در بی بی سی


سه شنبه 19 فروردینماه 1382
صفحه يادبود کاوه گلستان در

صفحه يادبود کاوه گلستان در سايت بی بی سی
و پيام هايی از دوستداران و شاگردان کاوه گلستان
شما هم می توانيد به آدرس زير از اين هنرمند ياد کنيد: persian@bbc.co.uk


سه شنبه 19 فروردینماه 1382
سيروس علی نژاد را من

سيروس علی نژاد را من از مجله پيام امروز شناختم و چه دير ؛ او و همکارانش به قدری مطالبشان حرفه ای بود و ديدشان مطبوعاتی که هميشه وقتی عکسی از من
می خواستند بدون آنکه نگران چگونه چاپ شدنش باشم با خيال راحت هر چه در اختيار داشتم برای مجله شان می فرستادم. از وقتی که مجله پيام امروز را تعطيل کردند چند بار بيشتر او را نديدم ولی آخر بار با کاوه بودم که او را ديدم. او از دوستان و همکاران قديمی کاوه در ساليان دور بود و اينک در ياد آن دوست اينچنين نوشته است.
محوطه تالار وحدت غلغله بود.
زن و مرد از هر صنف و گروه برای آخرين وداع گرد آمده بودند.
پيکر کاوه هنوز از بيمارستان حمل نشده بود.
بسياری گرد "فخری گلستان" جمع شده بودند و آن زن، محکم و استوار با لبخندی که به اشک و آه آغشته بود به آنها می گفت شما همه دوستان کاوه ايد.
شمار فيلمبرداران و عکاسان زيادتر از ديگران بود اما از همه قشرها آمده بودند.
نويسندگان، هنرمندان، روزنامه نگاران، نمايندگان مجلس، کارکنان وزارت ارشاد و سرشناسانی چون نجف دريابندری، احسان نراقی، محمد علی موحد، صفدر تقی زاده و بسياری ديگر.
جوانترها عکسی سياه و سفيد از کاوه در دست داشتند که او را با دوربين فيلمبرداری اش نشان می داد.
سياه و سفيد لابد برای اينکه کاوه عکس های سياه و سفيد را بيشتر دوست داشت.
در گوشه ای از جمعيت، ناهيد موسوی که از زمان تهران مصور کاوه را می شناخت جلو آمد و اشک ريزان پرسيد تو باور می کنی و بی آنکه منتظر جواب باشد گفت: "باور نمی کنم! باور کردنی هم نبود."
چشم گرداندم ببينم کاوه را در بين جمعيت پيدا می کنم. او که هميشه در همه جا حاضر بود چطور ممکن بود در حادثه ای به اين بزرگی حضور نداشته باشد. حضور داشت. جلو چشم من ايستاده بود با همان وضع اسپرت و آماده برای پريدن دنبال عکس، قد کوتاه، ريش جو گندمی و لبخندی که پايان نداشت.
متن کامل در بی بی سی


سه شنبه 19 فروردینماه 1382
کاوه گلستان ؛ واقعيتی عين

کاوه گلستان ؛ واقعيتی عين عکس

کاوه پرنده ای بود که با هر فلاش ؛ بلندايی را اوج می گرفت و با هر فريم پاره ای از تماميت خود را حک می کرد. او هنگامی رفت که پرتره اش را به پايان رسانده بود...

ناگهان يک آقای محترمي سرش را می آورد بيخ گوش من و آهسته می پرسد؛ شما فلانی هستيد؟ ناگزير پاسخ می دهم ؛ بله .
با نگاهی حق به جانب و ناصحانه می گويد: شما که در مراسم اينها شرکت می کنيد ؛ در مراسم بچه مذهبی ها هم شرکت کنيد. تازه متوجه می شوم که چه انگيزه ای
مرا به حضور در مراسم تجليل از کاوه گلستان کشانده است؛ حس فروتنی در برابر هنر فاخر ؛ فارغ از اتيکت سياست و ايدئولوژی.
از او می پرسم مثلا در کدام مراسم؟ می گويد؛ در مراسم سعيد جان بزرگی ؛
«می گويم: او دوست و همکار من بود. در مراسم او نيز حضور داشتم؛ برادر!
بی اعتنا از کنارم دور می شود. گويی احساس مي کند وظيفه اش را انجام داده بطور کامل. می رود.
چهره کاوه گلستان پيش روی من است. با همان نگاه نافذ و آرامش اقيانوس وار يک هنرمند. بارها از نزديک او را ديده بودم. اما نخستين بار سال ۷۲ وزارت ارشاد ؛ چند ماه پس از استفای آقای خاتمی ؛ کارت خبرنگاری کاوه را باطل کرده بودند. لابد به خاطر عبور از خط قرمز؛ آخر دوربين کاوه نياز به فلاش نداشت. مادون قرمز و ماورای بنفش را هم می گرفت. گهگاه تصويردرازی (شبيه زبان درازی) می کرد.
من به تازگي معاون مطبوعاتی ارشاد شده بودم.
می گفت: من نه کار ايدئو لوژيک می کنم و نه کار سياسی. عکاسی حرفه من است. هنر من. عکس برای من ابزار انعکاس واقعيت است. همان طور که حوادث دوران انقلاب را به تصوير کشيدم يا دوران جنگ را. نمی توانم در انعکاس واقعيت- خواه تلخ باشد يا شيرين- دستکاری کنم.
به توصيه من کارت خبرنگاری اش را دوباره صادر کردند. شنيده ام ماجرای کارت خبرنگاری بعدها به دفعات تکرار شده است.
اما اينک ؛ ده سال پس از نخستين آشنايی من و کاوه گلستان؛ هر چند کارت خبرنگاری او در سرزمينی نفرين شده ؛ آن سوی مرز ايران ؛ رها می شود که هيچ توصيه ای قادر به صدور مجدد آن نيست؛ اما نام و کارنامه کاوه گلستان فصلی درخشان و ماندگار را در عرصه هنر اين سرزمين رقم زده است؛ فصلی فاخر که اگر
<< مکتب عکاسی گلستان>> ناميده شود گزافه نيست. يادش گرامی باد که هنرش
<< عکس واقعيت نبود؛ عين واقعيت بود>>.
مطلب بالا را احمد پور نجاتی نماينده مجلس و رئيس کمسيون فرهنگی مجلس امروز در صفحه ۹ روزنامه ياس نو نوشته اشت که من قسمتی از آن را اينجا آوردم.


سه شنبه 19 فروردینماه 1382
راستی عکاسان ايرانی که اکنون

راستی عکاسان ايرانی که اکنون در شمال عراق هستند دلشان می خواست تا در مراسم تشييع پيکر کاوه حضور داشتند و از او خداحافظی می کردند اما نتوانستند. اميدوارم کارن فيروز - مجيد سعيدی - يلدا معيری و علی خليق هم به سلامت برگردند.


دوشنبه 18 فروردینماه 1382
امروز يک جور خاصی بودم.

امروز يک جور خاصی بودم. صبح که اميل های سايتم را می ديدم چند نفر آمريکائی برايم اميل فرستاده بودند و از من بخاطر اينکه از برادرشان که خيلی وقت بود از آنها بی خبر بودند و من در شمال عراق از آنها عکس گرفته بودم تشکر می کردند همچنين يک معلم آمريکائی نيز از من اجازه خواسته بود که بتواند عکس يکی از شاگردان مدرسه اش را که اکنون در ارتش آمريکاست و باز من در شمال عراق عکس او را گرفته بودم روی سايت مدرسه شان بگذارد!
و من مانده بودم چی جواب بدهم به آنها.
تا عصر شد و من همچنان در فکر بودم به رقيه گفتم حاضر شويد تا برويم بيرون و او گفت نمی خواهد چون عادت می کنند و خوب زمانی که من نيستم برايشان سخت است او گفت يعنی چی نيآمده باز برمی گردی عراق؟
تا اينکه زنگ زدم به وحيد و گفتم می آيی برويم به خانه پدری کاوه؟ و وقتی او گفت: نه تعجب کردم ولی گفتم لابد صبح که رفته بود قم خسته است. پس راه افتادم بطرف منزل پدری کاوه و سر راه از مقابل خانه کاوه گذشتم و ديدم گلهای داوودی که به در و ديوار خانه اش زده بودند همه پژمرده اند.
ساعت ۱۹:۲۰رسيدم به منزل پدر کاوه و ديدم در بسته است گفتم لابد دير کرده ام پس زنگ در را زدم و گلی را که به سفارش کامران گرفته بودم را تحويل آقايی دادم و زود برگشتم.
شب نيز زنگ زدم تا ببينم بهروز رسيده است يا نه که از صحبت کردن فرزانه همسرش فهميدم اينجاست. بهروز از من در مورد مراسم کاوه پرسيد و من گفتم امروز بود ولی من دير کردم و نرسيدم. او گفت ظاهرا فردا هم هست و من تازه فهميدم گند زده ام! و امروز اصلا خبری نبود.
باز اميل هايم را که اين روزها روزی دو سه بار می بينم ديدم اينبار رئيسم از لندن و اديتور عکس از نيويورک که فهميده بودند کاوه دوست من بود برايم تسليت فرستاده بودند. خوب آنها هم آمريکائی هستند و من همه اتفاقات را کنار هم گذاشتم تا نتيجه ای بگيرم ولی نمی توانم!
در اين ميان دوستی نيز برايم اميل زده بود و متاسف بود از اتفاقی که برای کاوه افتاده و نوشته بود اگر آن اتفاق برای تو می افتاد چی؟؟ و از من می خواست که ديگر برنگردم به منطقه جنگی.


یکشنبه 17 فروردینماه 1382
خوب هيچ کس بهتر از

خوب هيچ کس بهتر از جيم ميور که لحظات آخر با کاوه بود نمی تواند شرح واقعه را بدهد.
جيم اينطور شرح می دهد:
حدود ساعت ۳ ظهر بود که ما رسيديم به منطقه کيفری در جنوب شهر سليمانيه.
يک روز بهاری زيبا بود و ما برای نهار در زير سايه درختان توقف کرديم.
نان - تن ماهی - خيار - گوجه فرنگی و چای.
کاوه کفت: اين بهترين نهاری بود که در طول ۵۹ روز گذشته از بدو ورود به کردستان عراق خورديم. او خيلی افتخار می کرد به کاری که انجام می داد و با هيجان از بهتر کردن کارش صحبت می کرد. کاوه گفت: وقتی من در موقعيت اينچنينی هستم احساس می کنم خودم هستم. متن کامل را اينجا بخوانيد.
جيم را امروز کاملا به هم ريخته ديدم. با جيم و کاوه در چند سفر با هم بوديم و ديدم که چقدر به کارش وارد هست و اگر او در ايران تا اين حد موفق بود خودش می داند که اين را مديون کاوه است. خيلی با هم جور بودند اين را هر دو آنها اقرار می کردند يک زوج کامل حرفه ای که می دانستند واقعا دنبال چی هستند و البته کاوه تنها يک تصويربردار نبود برای جيم بلکه صاحب انديشه بود و اين همکاری در دو سال گذشته به شکل ايده آلی ادامه داشت تا کاوه به سفری رفت که ديگر برنمی گردد!


یکشنبه 17 فروردینماه 1382
همسر کاوه و تنها

همسر کاوه و تنها پسرشان مهرک در کنار جايگاه ابدی کاوه در افجه

امروز وقتی هنگامه همسر کاوه به من گفت خيلی از عکسم که در کردستان از کاوه گرفته بودم خوشش آمده و پرينتش را از اينترنت گرفته و نگه داشته است بی اختيار اشک در چشمم جاری شد. او گفت اصلا آن عکس خود کاوه است با آن سيبيلهايش.
يادم است زمانی که دو سال پيش برای گذراندن دوره ای به لندن رفته بودم.
کاوه به همسرش تلفن کرد که فلانی می آيد و اگر فرصت کردی بهش کمک کن.
و وقتی من رسيدم آنجا هنگامه يکروز تمام وقتش را صرف من کرد و چند نمايشگاه عکس را با هم ديديم و من می دانستم که اينکار چقدر سخت است برای او
چرا که در شهری مثل لندن زندگی کردن و يکروز آزاد بودن از کار روزانه واقعا دشوار است.
اصلا انگار خصوصيات کاوه با اندکی تفاوت در همسرش نيز وجود دارد و من می دانم چقدر به افرادی که به نوعی در آنجا کاری داشتند کمک می کند.
شرايط ايده آلی بود کاوه در ايران و او در خارج از ايران برای دانشجويان و عکاسان کمک می کردند.
در آنروز از خيلی مسائل با هم صحبت کرديم و اينکه هنگامه می گفت: زمانی که کاوه به لندن می آيد چقدر اصرار دارد که خيلی زود به ايران برگردد و انگار گمشده اش در ايران است.


یکشنبه 17 فروردینماه 1382
کاوه به منزلگاه ابدی

کاوه به منزلگاه ابدی رسيد و آرام گرفت
ديگر نيازی ندارد اخبار اين دنيای فانی را دنبال کند. او آنقدر ذهن خود و البته اذهان نه تنها مردم ايران بلکه تمامی ساکنان اين کره خاکی را پر از تصاويرش کرده است که بی گمان يکی از نوادر عکاسان خبری ايران باقی خواهد ماند. کاوه را من دوست دارم هميشه عکاس بنامم چرا که او هميشه خود معتقد بود دارد عکس می گيرد هر چند ابزارش از دوربين عکاسی به دوربين تصوير برداری تغيير کرده بود.
محل دفن کاوه نيز همچون تمامی کارهايش متفاوت با ديگران شد. محلی آرام بر خلاف کارهای خبری که انجام می داد و اغلب جنجال به پا می کردند.
او را در محله پايين افجه دفن کردند و من به ياد صحبتهای بهمن جلالی افتادم که گفته بود:
جو هر کارش آدم های پايين جامعه هستند.
امروز مراسمی بود که من برای بار دوم در زندگيم دوست نداشتم از آن عکاسی کنم. بار اول دو سال پيش زمان در گذشت پدرم بود.
هر کسی که مي توانست می خواست يادگاری از اين مراسم برای خود داشته باشد و برای همين تمام عکاسان امروز دوربين به دست می گريستند و عکس مي گرفتند.


یکشنبه 17 فروردینماه 1382
همين پريروز در مورد John

همين پريروز در مورد John Simpson نوشتم که او در مورد کاوه اينگونه نظر داده است. حالا امروز خودش نيز در اثر بمباران اشتباه نفرات آمريکايی توسط هواپيماهای آمريکايی مجروح شده است. در مورد او نيز خواهم نوشت ولي نه امروز.


شنبه 16 فروردینماه 1382
امروز تقريبا تمامی روزنامه ها

امروز تقريبا تمامی روزنامه ها با اشاره به خبر کشته شدن کاوه به فرا خور گرايش خود به مسائل سياسی سعی در انعکاس خبر مربوطه داشتند و اکثرا نيز با چاپ عکس کاوه در صفحه اول روزنامه ها همراه بود همچنين تعدادی از دوستان و شاگردان او در باره کاوه مطالبی نوشته اند از اين بين قسمتی از مطلب بهمن جلالی دوست و همکار کاوه که در صفحه ۱۲ روزنامه ياس نو چاپ شده را برايتان انتخاب کردم تا بخوانيد.
کاوه نمی توانست از اتفاقات خودش عکس بگيرد
کاوه آدم بسيار خاصی بود. در چند شعبه عکاسی فعاليت می کرد ؛ به ندرت می توان عکاسی را ديد که چنين موفق باشد. او به قدری انرژی داشت که انگار انرژی ۱۰ نفر آدم در او جمع بود. هم فيلم مستند می ساخت هم عکس می گرفت اين آخری ها هم که با فتو شاپ کار می کرد. او يک آدم چند وجهی بود و تمام وجوه موفق بود ؛ ارزش خاص کاوه در اين است. يک خصوصيت ديگر او اين بود که نسبت به مواد و امکاناتی که داشت دست و دل باز بود و بيشتر وقتش را در اختيار دانشجويانش قرار می داد. هميشه دفترش پر از دانشجو بود. ارتباطش با دانشجويانش خيلی عجيب و غريب بود خيلی تاثير داشت در اين که دانشجويانش را به اين سمت بکشد. به سمت اين موضوع که نشان دادن بی عدالتی ؛ ناهنجاری ؛ ظلم و پديده هايی که در واقع در جامعه وجود داشت و همه اش دنبال آنها
می گشت. نمي توانست از چيزهای خوب و خوش عکس بگيرد.
جو هر کارش آدم های پايين جامعه هستند اين کارهايش را خيلی خاص مي کند. در واقع می خواهم بگويم موضوَع کارش آدمهای آسيب ديده اند.
اين آدم عکاس خبری بود ؛ اما کسی نبود که که برود سراغ پرتره سياستمداران ؛ افتتاح ها و بازگشايی ها.


جمعه 15 فروردینماه 1382
مطلب وبلاگ هوشنگ گلمکانی در

مطلب وبلاگ هوشنگ گلمکانی در مورد کاوه را اينجا بخوانيد.


جمعه 15 فروردینماه 1382
فقط برای اينکه يادتان باشد

فقط برای اينکه يادتان باشد يکشنبه ساعت ۱۰ صبح تشييع پيکر کاوه از مقابل تالار وحدت انجام خواهد شد.


جمعه 15 فروردینماه 1382
هشتم فوريه ۲۰۰۳ با تعدادی

هشتم فوريه ۲۰۰۳ با تعدادی از خبرنگارانی که در سليمانيه بودند برای تهيه گزارش از منطقه تحت کنترل گروه انصار اسلام به منطقه سرگت رفتيم و کاوه نيز با گروه همراه بود.
بارها در حين کار توصيه های خود را مبنی بر داشتن تصاوير خوب می کرد و يادآور می شد که بسيار موقعيت مناسبی است برای کار در جايی که در وضعيت عادی اصلا امکانش نبود. اين تصوير را در همان جا از کاوه عکاسی کردم در حالی که چند نفر از گروه انصار مشغول صحبت هستند.


جمعه 15 فروردینماه 1382
John Simpson را همه می

John Simpson را همه می شناسيد اگر او در مورد کاوه اينگونه نظر دهد به نظر من ديگر بس است John يک حرفه ای به تمام معنی است در کار خودش.


جمعه 15 فروردینماه 1382
مطلب مسعود بهنود در باره

مطلب مسعود بهنود در باره کاوه را اينجا بخوانيد


جمعه 15 فروردینماه 1382
اصولا عکاسان خبری ايرانی که

اصولا عکاسان خبری ايرانی که عمدتا در خارج از ايران بودند می دانند که بودن کاوه در آنجا پشتوانه محکمی در کارشان بود و آنها با بهره بردن از تجربه بالای او هميشه با اعتماد به نفس بيشتری کارشان را انجام می دادند. من خود در افغانستان و عراق شاهد اين بودم که کاوه هميشه سعی می کرد با ترغيب بيشتر خود حس ايرانی بودن و هميشه در رديف دوم بودن را در مقابل فرنگی ها برای عکاسان ايرانی از بين ببرد و ثمره تلاشهای او بود که اکنون تعداد قابل توجهی از ايرانيها با عکاسان آنطرف رقابت می کنند.


جمعه 15 فروردینماه 1382
آخرين باری که کاوه را

آخرين باری که کاوه را ديدم حدودا دو هفته پيش بود و در شهر اربيل شمال عراق.
او با شوق خاصی تصاوير خود از باند در دست احداث حرير که در حال آماده شدن برای مرکز نيروهای آمريکايی بود را برايم نشان داد و قرارمان بر اين شد که چند فريم از تصاوير ويديو يی که او ضبط کرده را بتوانيم باهم تست بزنيم تا ببينيم آيا کيفيت خوبی برای عکس ديجيتال شدن دارند يا نه؟ که ديگر فرصتی دست نداد و او به سليمانيه رفت و من در اربيل ماندم. کاوه هميشه دنبال جديدترين تکنولوژی در کارش بود و اين امر او را از ديگران متمايز می کرد اطلاعاتش هميشه بروز بود و ارتباطات زيادی که با مراکز مختلف داشت او را به فردی کاملا آشنا با دنيای کنونی تبديل کرده بود که البته دانشجويان وی بيشترين بهره را از اين مورد می بردند و به همين دليل است که او در کارش منحصر به فرد بود.


جمعه 15 فروردینماه 1382
آشنايی من با کاوه اول

آشنايی من با کاوه
اول بار با نام کاوه گلستان در اواسط سالهای دهه ۶۰ آشنا شدم و آنموقع برای يک به اصطلاح شهرستانی مثل من که در تبريز بودم دوستی با شخصی مثل کاوه همچون رويايی در ذهنم بود و آنزمان جشنواره فيلم و عکس وحدت برای ما در تبريز به مدت يک هفته محلی بود تا با عکاسان بنام ايران آشنا شويم. هنوز يادم هست که از کاوه خواستم تا عکسی به يادگار با هم بگيريم و آنزمان اواخر دهه ۶۰ بود هنوز آن عکس را وقتی ميبينم باورم نمی شود که پانزده سال پيش بود!
سالها طول کشيد و گردش روزگار مرا را نيز به پايتخت کشانيد و با ورود به دانشگاه بيشتر با کاوه آشنا شدم او هميشه مشوق دانشجو ها بود به نحوی که برای آموزش عکاسی از مسائل اجتماعی پيرامون کمک می گرفت و سعی ميکرد تا با آشنا کردن
بچه ها با محيط زندگيشان آنها را علاقه مند به عکاسی مستند نمايد که البته
علاقه مندان عکاسی خبری امثال من هميشه دنبالش بوديم و او هيچوقت خود را از ما دريغ نمی کرد. هر زمانی که به او نياز داشتم با خوشرويی تمام مرا می پذيرفت کافی بود يک تلفن به او بزنم و چند ساعت بعد همديگر را ببينيم. تصورش برايم دشوار بود اما ما با هم دوست شده بوديم و بر خلاف عرف رايج ايران همديگر را با اسم و نه با فاميل صدا می کرديم. هميشه مشوقم بود تا من نيز به عکاسی خبری رو آوردم و ديگر روابط ما صميمی تر شد تا در ادامه با هم در يک خبرگزاری (آسوشيتدپرس) همکار شديم.
او با تجربه و تيز بينی خاصی که از رويدادها و حوادث داشت مرا نيز همچون ديگران با
ريزه کاريهای خبری آشنا می کرد. يکباره تلفن زده و از فلان عکسی که گرفته بودم کلی صحبت می کرد و اين در طول سال بارها تکرار می شد و البته من نياز شديد داشتم تا بدانم کجاهای کارم اشکال دارد ولی او به روش خاص خودش قضيه را مطرح می کرد تا کاملا متوجه ايرادات و نکات قوت بشوم. من به ياد نمی آورم جايی بحث جدی عکس و عکاسی باشد و کاوه نباشد او هميشه پای ثابت مسائل حرفه ای صنفی نيز بود و تشکيل انجمن صنفی عکاسان مطبوعات ايران نيز با پيگير يهای وی به نتيجه رسيد. در تمام موارد کاری را که به نتيجه می رساند خودش می کشيد کنار تا ديگران بتوانند ادامه دهند و در اين کار هميشه به جوانتر ها ميدان ميداد. خيلی رک بود و اين را در کارهايش نيز ميشد ديد و البته ويژگی کار يک روزنامه نگار و خبرنگار عکاس آزاد به تمام معنی را نيز داشت تا جايی که کار وی خوشايند برخی نبود و بارها برايش مشکل ايجاد کرده بود اما او پا پايداری خود تمامی مصائب را به جان خريد تا نام کاوه واقعا برازنده او باشد .
در چهار سال آخر رابطه ما به دليل شرايط حاکم بر ايران و کشورهای منطقه خيلی به هم نزديک بود و در نوشته های بعدی سعی خواهم کرد به قسمتهايی از آن اشاره کنم.


پنجشنبه 14 فروردینماه 1382
عصر امروز پيکر کاوه به

عصر امروز پيکر کاوه به تهران رسيد و احتمالا تشييع جنازه وی روز يکشنبه انجام خواهد شد.


پنجشنبه 14 فروردینماه 1382
دوستان آتقدر لطف دارند که

دوستان آتقدر لطف دارند که همينطور تا ساعاتی از نيمه شب برايم تلفن ميزدند اما من می دانم که همه دوست داشتند تا من خبر را تکذيب کنم اما مگر می شود!!
از ديشب همينطور خودم را جلوی بچه هام که بعد از مدتها توانستم آنها را دو روز به مسافرت ببرم نگه داشتم تا آنها برايشان سخت نگذرد ولی آخرش نشد و بغض تو گلويم ترکيد...
شب تماما تا صبح خواب می ديدم و تمام لحظات بودن با کاوه در افغانستان - عراق - دانشگاه - انجمن صنفی و ... برايم زنده شدند.


پنجشنبه 14 فروردینماه 1382
شنيدن خبر کشته شدن کاوه

شنيدن خبر کشته شدن کاوه گلستان بر اثر انفجار مين در کردستان عراق آنقدر برايم شوک وارد کرده است که نمی دانم چی می نويسم. تمام خاطرات چندين سال گذشته همين طور در ذهنم مرور می شوند آخر دوستي بااو بيشتر از رابطه يک استاد و شاگرد برايم اهميت داشت هر چند او ديگر در بين ما نيست اما تعداد زياد شاگردان وی همواره ياد او را در اذهان زنده نگه خواهد داشت. من نيز در باره کاوه خواهم نوشت. يادش گرامی باد.


پنجشنبه 14 فروردینماه 1382
کاوه گلستان عکاس و فيلمبردار

کاوه گلستان عکاس و فيلمبردار ايراني شبکه خبري بي بي سي ، عصر چهارشنبه بر اثر انفجار مين در منطقه کفري کردستان عراق در جنوب سليمانيه کشته شد.
کاوه استاد من توي دانشگاه بود. همين دو هفته پيش همديگه رو توي اربيل ديده بوديم.
اصل اين خبر رو ميتونيد توي سايت ايرنا بخونيد. البته يه کم فونتش ايراد داره ولي بعدا خودم تايپش ميکنم و ميذارم اينجا.



copyright © 2002-2012 | HasanPix.com