و چه تنها ماندیم
اين روزها دريكي از گالري هاي شهر ما نمايشگاهي بر پاست . بر ديوار اين خانه عشق آويزان است .آري تعجب نكنيد ، عشق . همان چيزي كه عطار هفت شهر را گشت و باز سرگشته اش ماند و آرام نگرفت.
برايتان مي گويم كه چگونه شد كه بر ديوار اين گالري عشق را با عكسهايي آشنا به نمايش در آوردند. 13 دختر بچه شيطان و پر اميد با كمك مردي كه راه را مي دانست قدم گذاشتند در جاده عكاسي و با دوربينهاي يك بار مصرف عكسهايي گرفتند صد بار مصرف واما با عشق .
نمي دانم كه آمده بودي و ديدي اين دختركان سبك بال را كه از شادي ديدن عكسهايشان بر روي ديوار و از سرخوشي ديده شدن و فهميده شدن ، سر از پا نمي شناختند و خوش بودند و چه خوش مي كردند حال تو را با ديدنشان يا نه ؟
آنجا ديگر بحثي نبود بر سر تركيب بندي عكس و نه كينه اي و حسادتي ورقابتي ! آن عكاسان كوچك با قلبهايي بزرگ به يادت مي آوردند كه كودك را ببيني و پاس بداري حضورش را و حقوقش را ناديده نگيري و بداني كه مي داند و چه خوب مي بيند گاه آنچه كه تو نمي بيني يا نمي خواهي شايد كه ببيني . . .
كاش ديده باشي عكس دختر هفت ساله اي را كه از دمپايي هاي رنگي عكسي گرفته بود كه حسرت خريد را در تو زنده مي كرد و يا عكس مرد ماهي فروش بازار را كه با ماهي عجيبي در دست سوژه شده بود آن هم براي نگين نه ساله.
عكس پير مرد و پير زن ابيانه اي كه چه مهربانانه به هم تكيه كرده بودند مرا برد به خاطرات ابيانه ، جايي كه زنان و مردانش هميشه هراسان فرار مي كردند از دوربين و يا قر قر كنان از تو چيزي مي خواستند تا بشود عكسشان را بگيري وگاه می شد که نشود و اما دختر شش ساله آن عكس را گرفته بود و چه آسان و با نگاهي ساده.
كاش به اين خانه رفته باشي و اين عكسها را ديده باشي و اگر نه ، تنبلي را جواب كن و برو كه از دست مي رود ديدن عشق بر ديوار يك گالري آشنا كه صاحبش خود دستي ديرينه دارد در اين وادي و چه تنها ماندست در اين شهر شلوغ و پر مدعا و چه تنها ماندیم . . .
مينا مومنی