// Photojournalist

Weblog

First Page

Categories

Athens
Daily

Archives

May 2012
February 2012
January 2012
August 2010
July 2010
June 2010
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

Links

موسسه مهر ايرانيان
احسانلاین
یونس شکرخواه
کاوه گلستان
نصرالله کسراييان
جهانگير رزمی
حسن نمک دوست
کاوه کاظمی
آلفرد يعقوب زاده
کارن فيروز
آينا
joshua prager
پسرم
رامين طلايي
سایت عکاسی
سایت کارگاه
گروه عکاسی فانوس
مجله عکاسی خلاق
عکاسان قزوين
طوسي
TEHRAN24.COM
دوربين دات نت
محمد خيرخواه
مجيد محرابي
اسماعيل عباسي
خط خطي
حسين فاطمي
محمد تاجيک
ايمان بشری
جوادمنتظری
street photography
مهرانه آتشی
ايرج مهرگان
نفيسه
زهره سليمانی
منصور نصيری
ميلاد پيامی
فرشته جعفری
آرش آشوري نيا
علی خليق
ساتيار امامی
سينا جعفريه
حامد - گوهر
نوشين نجفی
حميد صادقی
بابک بردبار
عکاس ها به بهشت نمی روند
داريوش کيانی

hadipix.com
کاوه بغدادچی
محمد توکلی
حسن بردال
www.vx400.com
خبرگزاری AP
خبرگزاری رویتر
ا اف پی
بی بی سي
انجمن عكاسان مطبوعات ايران
ايرنا
خبرگزاري ميراث فرهنگی
خانه هنرمندان ایران
ايسنا

زنان
بخارا
کتاب هفته
انجمن عکاسان بحران
وحيد پور استاد
اکبر منتجبی
حامد فرمند
حسن بنانج
سهام الدين بورقانی
هادی حيدری
هفته نامه کاپوچینو
Editor: Myself
مازیار ناظمی
shanbeh
پرستو دوکوهکی
فرزانه ابراهيم زاده
چرک نويس
مصطفی قوانلو قاجار

جواد دليری
آزاده محمد حسين
آزاده بهشتی
کوروش ضيابری
« June 2010 | Main | August 2010 »
پنجشنبه 7 مردادماه 1389
شباهتها بسیارند اما همین یک تفاوت بس است

DC express_7829.jpg


روزنامه واشینگتن پست ویژه نامه ای هر روزه دارد به نام اکسپرس که معمولا در مترو پخش می شود و مجانی است
دیروز صفحه اول این ویژه نامه اختصاص به درج خبر عدم امکان عکاسی از ساختمان فدرال واشینگتن دی سی داشت
در این مطلب که انیس شین نوشته اشاره شده است که آزادی عکاسی در مواردی که موضوع آن مامورین ساختمانهای فدرال باشد وجود ندارد

چند هفته پیش مات یوریک وقتی به نظرش می رسد ساختمان بخش توسعه شهری و خانه سازی ظاهری زشت دارد توقف می کند تا چند فریم عکاسی کند اما
ماموری با یونیفورم به سمت او دویده و به او می گوید که وی اجازه عکاسی از ساختمان فدرال را ندارد. یوریک تلاش می کند به مامور ساختمان توضیح دهد که
عکسهای بسیاری از زوایای مختلف از آن ساختمان در وب سایت اینترنتی موجود است و همچنین از گوگل نیز مثال می آورد که می توان همه زوایای آنجا را دید و
یک عکاس آماتور تهدید به شمار نمی رود.
اما بعد از اینکه وی برای دقایقی توسط مامور بازداشت و بعد از تایید کالج یوریک آزاد شد می گوید مامورین همواره اسلحه همراه دارند و تلاش دارند تا قانون را پیاده کنند
اما اغلب از آن بی اطلاع هستند

بر اساس حکم دادگاههای امریکا حمایت ازحقوق شهروندان در عکسبرداری از مراکز عمومی وجود دارد و این در حالیست که بعد از حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر سال ۲۰۰۱
قانون صریحا بر اجرا این حق صحه گذاشته است.

اما در عمل این قوانین افسران پلیس و نیروهای امنیتی را قانع نکرده و آنها به محدود کردن عکاسان می پردازند که بعضا حق اینکار را ندارند
بعد از گذشت ۹ سال از حملات یازده سپتامبر هر کسی که از پلها - ساختمانهای فدرال - مراکز حمل و نقل و فرودگاهها عکاسی کند خود را در معرض اتهام یک تروریست قرار می دهد.

ارایه آمار موثق و تایید شده از دستگیری عکاسان سخت است اما هم وکلا آنها و هم پلیس تایید می کنند که هنوز برخوردهایی این چنین در مواردی رخ می دهند. عکاسان در قبل از
حملات یازده سپتامبر با پلیس همراه بودند اما به اعتقاد حقوق دانان ترکیبی از نگرانیهای امنیتی و ازدیاد دوربینهای دیجیتالی باعث وقوع چنین برخوردهایی بوده اند.

در ماه گذشته علاوه بر یوریک یک اقیانوس شناس بازنشسته نیز به خاطر عکاسی از ساختمان دادگاه فدرال در منطقه سیلور اسپرینگ و همچنین یک مرد که در حال عکاسی از
پلیس در منطقه جورج تاون بوده موقتا بازداشت شده اند.

اجرا قانون رسمی سخت است همچنین تعیین مرز بین خط مشی و عملکرد
خبرگان حقوق می گویند: شاید ریشه اصلی نبود شاخص هایی برای تعیین میزان نگرانیهای امنیتی و آزادیهای شهروندان باشد

در همین زمینه کنت ویلیس مدیر اتحادیه آزادیهای شهروندان امریکایی در ویرجینیا معتقد است: نیروهای امنیتی دستور العملهای خاصی در این زمینه ها دارندو اطلاعاتی اندک برای عمل کردن به آنها اما همچنین به آنها گوش زد می شود بیشتر هوشیار باشند. . و در آخر هرگز شما نمی دانید نیروهای امنیتی چطور برخورد خواهند کرد.

در همین صفحه ارین مک کن موضوع خنده داری را نیز مطرح می کند او میگوید وقتی از یک پلیس در پاییز گذشته در اداره مرکزی حمل و نقل بخاطر جلوگیری اش از عکاسی از ساختمان فدرال سوال کرد بر طبق کدام قانون او را منع کرده است؟ در جواب شنید. قانون ۱۸ و این در حالیست که تمام قانون ۱۸ در باره قانون جنایی اشاره می کند.

شباهتها بسیارند و شاید تفاوت بین دو کشور را نتوان مقایسه کرد هرچند عکاسان در ایران بهتر می توانند برخوردهای پلیس در حین انجام وظیفه شان را لمس کنند اما تنها همین نوشتن از محدودیتها در روزنامه ها مهم است که در ایران وجود ندارد!

منبع:
http://www.washingtonpost.com/wp-dyn/content/article/2010/07/25/AR2010072502795.html?wpisrc=nl_headline&sid=ST2010072503132


جمعه 1 مردادماه 1389
براستی چرا هیچ جشنواره عکسی در ایران به سن بلوغ نمی رسد؟!

خبرگزاري فارس:‌ فرماندار شهرستان تبريز گفت: عكاسان جشنواره فيروزه بايد سفير زيبايي تبريز باشند

این یعنی اینکه همه چیز وقتی دولتی باشد باید پاستوریزه هم تحویل جامعه شود که مشکلی پیش نیاید!
سفیر زیبایی یعنی چه ؟! اگر هم زیبایی سفیری قرار است داشته باشد
این کار صداو سیماست نه یک گردهمایی این چنین.
این وسط من رابطه فرماندار و عکاسی را هم نمی فهمم.

برای من به عنوان دبیر از روز اولی که مسولیت اولین دوره برگزاری جشنواره فیروزه را پذیرفتم ملاک عدم دولتی بودن
مرکز برگزاری یعنی شهرداری تبریز بود و این مسله مهم را متاسفانه در این دوره نمی توان پذیرفت که
کار فرهنگی و هنری چه ربطی به فرمانداری که اصولا یک مرکز عمدتا امنیتی است می تواند داشته باشد.

صحبتهای آقای فرماندار در خبر فارس جالب است:
فرماندار تبريز با ارائه تحليلي از چشم‌انداز اين جشنواره تصريح كرد: با اين وصف جلوه زيباي تبريز با عكس فيروزه، جهاني مي‌شود و همه مسئولان و دست‌اندركاران امر بايد در هماهنگي و اجراي آن اهتمام كنند.

جهانی شدن یعنی چه؟! بهتر نیست در بکاربردن واژه ها کمی دقت کنیم؟
خیلی خوب است اگر وجهه این جشنواره در آینده بتواند حرکت مثبت و تاثیرگذاری در روند رو به رشد عکاسی ایران و
خصوصا تبریز داشته باشد. اما هنوز خیلی ها به یاد دارند در همین شهر تبریز جشنواره عکس و فیلم وحدت برگزار می شد
که بعد از چندین دوره به تعطیلی انجامید. بهتر نیست ابتدا بنیان کار را چنان قوی و مستحکم کنیم که در اصول اولیه آن
یعنی پایداری حرکت این چنینی موفق شویم و یقینا با موفقیت در برگزاری این چنین حرکتهایی می توان به آینده آن امیدوار شد.

براستی چرا هیچ جشنواره عکسی در ایران به سن بلوغ نمی رسد؟!
عدم برنامه ریزی دقیق و نداشتن هدف معین برای برگزار کنندگان و خصوصا جنبه تبلیغاتی و استفاده از موج خبری
جشنواره هایی این چنینی باعث می شود مراکز مختلف در ایران اقدام به برگزاری انواع و اقسام مسابقات و جشنواره های عکاسی نمایند. برخی البته برای جبران کمبود آرشیو خود و شاید احساس وظیفه به انجام کار فرهنگی که بعضا ربطی هم به وظیفه برگزارکننده ندارد اقدام به این کار می کنند و همواره با اولین و نهایتا دومین حرکت به پایان راه خود می رسند.

نمونه های بیشماری در این زمینه در لابه لای روزنامه ها و مجلات می توان پیدا کرد که دیگر اثری از آنها باقی نمانده است.
در پایداری حرکتهای اینچنینی ثبت و انتشار آثار هر دوره به ثبات و اهمیت آن خواهد افزود.
همکاری شرکتها و مراکز صنعتی به عنوان بخشهای پول ساز جامعه نیز در این زمینه مفید خواهد بود همچنان که تاسیس باشگاههای فرهنگی ورزشی و عمدتا در فوتبال ایران و متاسفانه اینبار هم در بخش دولتی می توان شاهد بود.

بهتر است بجای اینکه هنر را از مخرج دولت تحویل جامعه دهیم پدیدآورندگان این آثار با نگاه متفاوت خود به انتقاد بپردازند
و تلاش کنیم تا شمار بیشتری از افراد در چنین حرکتهایی مشارکت داشته باشند که متاسفانه با برخوردهای سالیان اخیر و خصوصا یکسال گذشته شماری از عکاسان در شک و تردید حضور یا عدم حضور خود در این گردهمایی ها هستند و از تبعات آن نگران هستند.

و در آخر همچنان از صحبتهای آقای فرماندار در باره توسعه تبریز در تعجبم! ایشان به نوشته فارس معتقد است:
وي در عين حال با اشاره به اينكه دريچه دوربين عكاسان فيروزه از ثبت زيبايي‌هاي معنوي و قامت استوار و پويايي «كهن شهر تبريز» عاجز است اظهار اميدواري كرد تا با نگاه مسئولانه و كارشناسانه به نگاه هنرمندانه عكاسان فيروزه افق روشني از چشم‌انداز توسعه تبريز را ترسيم كنيم.

تلاش سه چهار روزه این عکاسان شاید بتواند در ثبت مستندات شهر مفید واقع شود که البته شکی در آن نیست اما برای نگاه کارشناسی شده باید برای همین مجموعه تعریف جداگانه و نگاه ویژای داشت تا نتیجه ای مثبت از و درست از آن عایدمان شود.

در پایان امیدوارم همچنان که بارها نوشته و گفته ام شاهد دو رقمی شدن جشنواره های عکس و خصوصا فیروزه باشیم.

خبر فارس:
http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8904310598


دوشنبه 21 تیرماه 1389
دیدن یا ندیدن مساله اینست

hasanWC 2010 DC.jpg

ترس - دروغ - سانسور - حس مشترک نسل انقلاب

 هر زمان که برای پوشش برنامه مهمی همچو جام جهانی و یا المپیک رفتم خیلی با خود درگیر بودم بخاطر آنچه مقابل چشمانم اتفاق می افتاد و آنچه باید به تصویر می کشیدم در کشورم ایران
همینیکشنبه گذشته هم یکی از همان روزها بود که باز برای چندمین بار شادی و غم را با هم و در درون خود داشتم؛ غم داشتم برای جوانانی که در کشورم جوانی کردن را از آنان گرفتند همانطور که از ما گرفتند در ۳۱ سال گذشته و می دانم که باز حدیث تکرار است این بازگویی اما باید گفت و باید نوشت برای هزارمین بار حتینمی شود در سال ۲۰۱۰ زندگی کرد با این همه پیشرفت تکنولوژی و همچنان دید که عده ای متحجرمتعصب انتخاب کنند آنچه را من و شما و دیگران باید ببینیم و یا نبینیم .
عکاسی کردن اکنون در داخل کشور حرفه دشواری است چون نیاز به اندیشیدن را در مخاطب زنده می کند و این بلای جان رژیم‌های مذهبی همچون کشور ماست. عکاسان ایرانی که برای پوشش مراسم جهانی عکاسی می کنند اما همچون راویانی هستند که می بینند و ثبت می کنند اما خود به سلاخی آثار خود می پردازند و آنها را سانسور می کنند چرا که عمدتا اندام زنی در میان استکه نباید تحریک کننده و خلاف شرع و باورمسند نشینان باشد تصویری را که نشان می دهند.
همه خوب می دانیم که افرادی این ممیزی را داخل کشور و در سیستم رسمی صدا و سیما و البته وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی در شکلی وسیعتر برای تمام جامعه مد نظر دارند تا خدای نکرده جوانان گمراه نشوند. اما سوال اینجاست که افراد مسئول سانسور چگونه به این مرتبت رسیده اند و از کجا معلوم خودشان این پاک بودن و مستثنی بودن - البته به زعم خودشان- را برای خود می توانند در نظر بگیرند در شرایطی که باید ببینند و چشمشان را هم درویش کنند و به ورطه گناه نیافتند؟! باز همه خوب می دانیم قسمت عمده ای از جامعه اکنون با ماهواره در ارتباط با شبکه های تلویزیونی خارج از کنترل نظام حاکم بر ایران هستند که به زعم دست اندرکاران نظام حاکم بر ایران همگی توسط سازمانهای جاسوسی امریکا - اسراییل و انگلیس اداره می شوند.
اما براستی این دایره معیوب کی و چگونه باید اصلاح شود؟
در این میان به یاد همسایه ام در تهرانم افتادم که روزی با اشتیاق به من گفت: امشب فیلم سینمایی شبکه چهار را تماشا کن و من از وی پرسیدم خودت دیده ای و چگونه فیلمی است؟‌وی در پاسخ به من گفت : خودم سانسورش کرده ام!! من مبهوت مانده بودم که این جوان بیست و چهار- پنج ساله کیست که برای امثال من و دیگران تصمیم بگیرد تا چه چیزی را ببینیم یا نبینیم؟
برگردیم به بحث فوتبال و مرور کنیم آنچه را در بعد از بازیهای تیم ملی فوتبال ایران رخ می دهد و یا بازیهای ورزشی دیگر در اقصا نقاط جهان که از تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی ایران پخش می شود

روز یکشنبه گذشته شهر واشنگتن را اسپانیایی ها تقریبا قرق کرده بودند و هر چه خواستند به رقص و پایکوبی پرداختند و کسی هم حتی پلیسی که خودش را فقط نشان داد که آنجاست کاری به کارشان نداشت. توجه داشته باشید اینجا مملکت آنها نبود ولی آنها تا دلشان خواست برای قهرمانی تیم ملی شان شادی کردند

حال خودتان مقایسه کنید با ایران که همین دیروز یکی از دوستان نوشته بود مانده ام همه جا وقتی مردم پلیس را می بینند حس امنیت در آنها ایجاد می شود ولی در ایران مردم در برخورد با پلیس احساس عدم امنیت به وجودشان رخنه می کند؟ و من یاد حرفهای دخترم سحر افتادم کهسال پیش این روزها به من می گفت: بابا هر وقت از کنار پلیسهای ضد شورش عبور می کنم ترس سر تا پایم را فرا می گیرد
در خاطراتم که غرق می شوم پارسال در چنین روز هایی آخرین روزهای بودنم در ایران را گذراندم و آخرین شب را در نیز ندانستم چگونه به صبح رساندم؛ ترس سراپای وجودم را در بر گرفته بود ، ترسی را که دخترم از آن سخن گفت با پوست و خونم می فهمیدم و نمی توانستم به او بگویم دخترم من هم می ترسم چه رسد به تو!! و این ترسی نهادینه شده و مدام زنده در تمام ما ایرانیان است که بعد از انقلاب پنجاه و هفت در ایران زندگی کرده ایم
از بحث خود دور نشوم اینکه شما را با نگرشی پاستوریزه در جامعه ای که  دور تا دورش را با دیوارهایی حصار کشیده شده کنترل کنند زمانش گذشته است اما حاکمیت تا زمانی که بتواند بر مسند قدرت خود بماند و امکانش را داشته باشد بتر از این را نیز بر ملت ایران تحمیل خواهد کرد اما اگر زمانی برسد که بین این ارزش‌ها و قدرت خود بخواهد یکی را انتخاب کند قطعا از مواضع خود کوتاه خواهد آمد و حتی حجاب را هم آزاد خواهد کرد و آنوقت دیگر اصلا مساله آنها دیدن یا ندیدن نخواهد بود و جای آن را ماندن یا رفتن خواهد گرفت 

 اکنون تمامی خانواده های ایرانی دارای اندرونی و بیرونی هستند که کودکان آن خانواده ها بایست خود را مطابق آنچه 
مصلحت جامعه است با دروغ جلوه دهند - بزرگ شوند - داخل خانه شان ماهواره و لیلی گاگا ببینند که چطور با لباس های نیمه برهنه آواز می خواند و محبوب جوانان غرب است و در بیرون خانه شان شاهد ( پلیس نسبت ) که جویای رابطه بین زن و مرد کنار هم در مجامع عمومی است باشند و این دایره معیوب است که مدام می چرخد و این کودکان را پدران و مادران جامعه معیوب دیگری در آینده می کند . 


 همچنان برای مقابله با امواج مسموم فرهنگی به نقل از  محمد بنیادی، معاون پرورشی آموزش و پرورش ایران، تشکیل افسران جنگ نرم و اعزام آن‌ها به مدارس، ‌پایگاه‌ها و دارالقرآن‌ها» را با هدف پیشگیری از « آسیب‌های اجتماعی، در همین راستا باید ارزیابی کرد
 اما اینکه چرا این انقلاب هنوز بعد از ۳۱ سال نتوانسته است نسلی آنچنانکه باید مطابق با ارزشها و معیارهای اسلامی و انقلابی پرورش دهد؟ ممکن است پاسخ های بیشماری داشته باشد که بدون شک یکی از پاسخها عدم وجود نقطه 
اشتراک بین آنچه جوان امروزی در دنیای خارج از ایران می بیند با آنچه به عنوان الگو در جامعه داخل به آنان عرضه می گردد است.
 
سال ۱۹۹۸ که تیم ملی فوتبال ایران توانسته بود بعد از سالها به رقابتهای جام جهانی فرانسه راه یابد در تهران جشنی بر پا شد که شاید جز معدود دفعاتی بود که بواسطه فضای نسبتا آزاد بعد از انتخاب آقای خاتمی مردم آزادانه توانستند در خیابانها شادی کنند و هنوز فراموشم نمی شود عکسی از همان روزها را بعد ها در پایان دولت خاتمی و آغاز دولت احمدی نژاد نتوانستم در کتابم به چاپ برسانم که خانمی پرچم ایران را در دست گرفته بود و ممیز وزارت ارشاد علت عدم مجوز چاپ به آن عکس را حالت رقص آن خانم اعلام کرد



همین هفته پیش نادر طالب زاده فیلمساز ارزشی رژیم ایران در مصاحبه ای با خبرگزاری فارس اعلام کرد آنچه در شبكه‌هاي ماهواره‌اي فارسي زبان شاهد هستيم، موضوعاتي است كه براي مخاطبان ايراني جذابيت دارد؛ در ايران خط قرمزهايي داريم كه نمي‌توانيم به سراغ آنها برويمخطوط قرمز رژیمی که هفتاد میلیون جمعیت دارد ، خطوط و انحناهای بدن زنان است که هر روز هم قرمزتر می شود
نسل من و بعد از من حس مشترکی دارند که تا مدتها در میان فرزندانمان نیز تکثیر شده و می شود؛ زندگی با دروغ ، سانسور و ترس. زندگی در اندرونی و بیرونی .
واشنگتن دی سی
جولای ۲۰۱۰ 


جمعه 18 تیرماه 1389
نشسته بودیم خونه کوچیک فرهاد در فلکه صادقیه

نشسته بودیم خونه کوچیک فرهاد در فلکه صادقیه به نظرم فرهاد برای ناهار مرغ پخته بود درست یادم نیست چند نفر از دوستانش هم آنجا بودند که من نمی شناختمشان. نزدیک ظهر تلفن من زنگ زد و صدای هراسان خبرنگار روزنامه صبح امروز که من عکاسش بودم گفت کجایی؟! زود بیا امیر آباد که غوغایی بوده و هست هنوز! من که نگران بودم و تازه کار در عکاسی مطبوعاتی از فرهاد و دوستانش خداحافظی کردم و عذرخواستم که باید بروم. فرهاد ناراحت بود و می گفت اونقده نیومدی خونه من این هم از اومدنت و یه بشقاب سریع برام غذا آماده کرد و من راهی شدم. توی تاکسی که نشسته بودم تا برسم به امیر آباد هزار جور فکر اومد به ذهنم تا رسیم به مقابل بیمارستان شریعتی و از تاکسی پیاده شدم چون راهی برای عبور ماشین نبود. خیابان کلا به سمت بالا بسته بود و مثل زمان انقلاب اون ته خیابان دود از وسط خیابان بلند می شد واقعا غوغایی بود همه در حال عبور از پیاده رو بودند و نیروهای پلیس ضد شورش داخل کوچه ها بودند نیروهای لباس شخصی هم پایین خیابان بودند و خیلی هاشان بر روی موتور ویراژ می دادند.
دانشجوها هم خیابان را بسته بودند و آتش روشن کرده بودند. مدام عکس می گرفتم و روز اول ماجرا بود و کسی با عکاس کاری نداشت. شب قبل مامورین لباس شخصی و پلیس به داخل خوابگاه دانشجوبان یورش برده و دانشجوها را که به بسته شدن روزنامه سلام معترض بودند ضرب و شتم کرده داخل برخی از اتاقهای خوابگاهها را به آتش کشیده بودند. با کمک دانشجوها وارد محوطه خوابگاه کوی دانشگاه شدم و از دیدن آنچه مقابل چشمانم می دیدم وحشت کردم. عصبانیت توام با وحشت در صورت دانشجویان موج می زد. آنها مرا به تک تک اتاقهای خوابگاه رهنمون شده و از می خواستند عکاسی کنم. من هم تمام صحنه ها را تک تک و با حرص و ولع ثبت می کردم. با خود فکر می کردم مگر ممکن است این حوادث حقیقت داشته باشند! اتاقهایی که تا روز قبل در آنجا چند نفر مشغول مطالعه بودند تلی از خاکستر گرفته بود و در راهرو ها بوی سوختگی تمام فضای خوابگاه را پر کرده بود. کارم که تمام شد آمدم بیرون محوطه و از نیروهای ضد شورش داخل کوچه روبروی درب اصلی خوابگاه عکاسی کردم. آرام آرام مقامات سیاسی و فرهنگی پیدایشان شد تا از محوطه بازید کنند. دکتر معین وزیر آموزش عالی و موسوی لاری وزیر کشور آمدند در جمع دانشجوها تا آرامشان کنند اما دانشجوها در حد انفجار عصبانی بودند و به کمتر از مجازات عوامل حمله به کوی قانع نبودند و در اعتراض به آنها در پی عدم تامین امنیتشان مدام فریاد می کشیدند وزرا باید استعفا دهند. و البته به نظر دکتر معین همانجا تصمیمش را گرفته بود و هیچ حرف نمی زد. موسوی لاری کنار خودروی پلیس که شیشه جلوییش شکسته بود در صدد سخنرانی برای جمع ناآرام دانشجویان بود. محافظین وی با سپرهای ضد شورش که از پلیس حاضر در آنجا گرفته بودند از وی محافظت می کردند اما حریف عصبانیت معترضینی که صورتشان را به دستمال پوشانده بودند نشدند و در ادامه عمامه از سر موسوی لاری افتاد. وحشت را در چهره محافظین وزیر می شد دید. (همان ماه عکس روی جلد مجله به یاد ماندنی پیام امروز همین فریم از عکس من چاپ شد.)
کارم که تمام شد بدبختی تازه ای داشتم باید دنبال لابراتواری می گشتم تا روز جمعه ای بتوانم فیلمهایم را ظاهر و چاپ کنم و برسانم برای روزنامه.
روز شنبه داستان شکل گسترده تری به خود گرفت و در طول روز تمام خیابانهای مرکزی ملتهب بودند چند دستگاه اتوبوس به آتش کشیده شد و همچنین معترضین در میدان ولیعصر ماشین پلیس را به آتش کشیدند
وقتی از سمت میدان هفت تیر سوار بر ترک موتور به سمت میدان ولیعصر در حرکت بودم هلی کوپترها بر فراز شهر در حال پرواز بودند و ماشینها روی پل کریمخان از حرکت باز مانده بودند حتی موتور هم به سختی راه پیدا می کرد
به ناچار از موتور پباده شده و بقیه مسیر را دویدم تا
رسیدم به میدان ولیعصر. باز شلوغی بود و من بودم و عکسهایی که ماندگار شدند و یکی از آنها که روز ۲۰ تیر بر صفحه اول روزنامه صبح امروز چاپ شد تصویر دختر جوانی را نشان می دهد که داخل ماشین پلیس دستگیر شده و نیروهای
ضد شورش بیرون ماشین با وی در حال گفتگو بودند.
عکاس کیهان هم آنجا بود و بهت زده با خبرنگار کیهان محمد جعفر بهداد که بعد ها در دولت احمدی نژاد رییس خبرگزای ایرنا شد و اکنون معاون احمدی نژاد است فیلم عکاسی شده عکاس کیهان را که توسط نیروهای پلیس نور داده شده بود دستش گرفته بود.
فهمیدم باید کاری کنم پس فیلمم را یواشکی عوض کردم و سریعا به سمت روزنامه رفتم
حدسم درست بود و عکسی که گرفته بودم کار خودش را کرد. سعید حجاریان که مدیر مسول روزنامه بود از تاثیر عکس و صحبتهای مطرح شده در جلسه هیات دولت می گفت که همین برای نشان دادن سرکوب رژیم کافیست.
در چند روز بعد نشریه شلمچه عکس همان را دست کاری و فتوشاپ انجام شده توسط تیم حجاریان نامید و ناشیانه چند مونتاژ را بر صفحه اول روزنامه اش چاپ کرد. اما اشتباهشان اینبود که فکر نمی کردند فریمهای دیگری هم ممکن است موجود باشد که در یکی از شماره های روزنامه صبح امروز به چاپ رسیدند.

روزهای بعد همینطور در ادامه تظاهرات سه روزه همه جا را حاضر بودم اما تنها داخل دانشگاه تهران را نتوانستم بروم در روزی که گاز اشک آور زده بودند داخل محوطه دانشکاه. اما روز سوم تا دلتان بخواد بالای میدان انقلاب در تظاهرات دانشجویان و برخورد پلیس گاز اشک آور خوردم برای اولین بار. دوربینم دستم بود و روده هایم داشت می آمد دهنم. چشمانم می سوخت و هیچ جا را نمی دیدم اما قبل از اینکه این اتفاق بیافتد یکی از عکسهایی را که بسیار دوستش دارم عکاسی کردم. پسری با دویدن در طول خیابان به سمت پلیس به هوا بر خواست تا سنگی به سمت پلیس پرتاب کند.

و من آن لحظه را برای همیشه ثبت کردم عکسی که دو صفحه ای در شماره هفته جولای ۱۹۹۹ مجله نیوزویک به چاپ رسید

همین عکس را با زحمت فراوان توانستم بر روی جلد کتابم در آخرین روزهای ریاست جمهوری خاتمی چاپ کنم که به شکلی تصادفی نبض زمان نام نهادم و اکنون که فکر می کنم چقدر درست بود انتخابم در نامیدن عنوان کتابم

درست ده سال بعد از آن وقایع بازجویی از وزارت اطلاعات در محل وزارت ارشاد از من در باره عکسهایم از وقایع سال ۷۸ پرسش می کرد و به من گفت هنوز فراموش نکرده تاثیر اون عکسها را و داشت رو دست می زد به من که عکسها را به
یکی از اصلاح طلبان داده ای و می داند تا فکر نکنم آنها خبر ندارند!!
و آنروزها مصادف بود حدودا دو ماه قبل از انتخابات خرداد ماه ۱۳۸۸ و طولی نکشید تا من بفهمم چرا ۲ هفته قبل از روز ۲۲ خرداد ممنوع الکار شدم. و من هنوز افسوس عکاسی نکردن از وقایع بعد از انتخابات پارسال را با خود تا آخر عمرم خواهم داشت.

اما رژیم می دانست قدرت عکس چه ویرانگر خواهد بود برای پایه های لرزانش و به همین خاطر در اتفاقات بعد از انتخابات تمامی مجراهای اطلاع رسانی را خفه کرد.

آقای ابطحی که رییس دفتر آقای خاتمی بود دو سال پیش در مصاحبه ای در باره حوادث آنروزها نقل کرد: در ادامه تظاهرات دانشجوها رحیم صفوی فرمانده وقت سپاه به من تلفن کرد و گفت خط قرمز برای تظاهر کنندگان خیابان جمهوری اسلامی است و در صورت عبور به سمت بیت رهبری نیروهای ویژه فرمان تیر دارند. لذا من با سعید حجاریان و مصطفی تاج زاده تماس گرفتم تا سریعا حرکت دانشجوها را به سمت دیگری هدایت کنند تا خون و خونریزی نشود
اما اشتباه محاسباتی اصلاح طلبان در برآوردشان از نحوه برخورد با رقیبی که به کمتر از تمامیت خواهی حاکمیت در ایران به چیزی دیگری فکر نمی کرد و نمی کند هزینه اصلاح رژیم را به تغییر آن سوق داده است تا دیگر کسی به فکر اصلاح رژیم نباشد.

برای دیدن عکسها به این صفحه مراجعه کنید:

http://hasanpix.com/thumbs.php?cat=37

حسن سربخشیان
جولای ۲۰۱۰ امریکا


پنجشنبه 17 تیرماه 1389
روز ۱۷ تیر روز تولد کاوه گلستان است

روز ۱۷ تیر روز تولد کاوه گلستان است. او معلمی بود که دیدن درست حقیقتها را نه تنها به من که به خیلیها آموخت و این تلخ است به مزاق آنها که تاب تحملشان اندک است.
یادش همیشه در راه ثبت حقیقت ایران جاودانه خواهد ماند آن چنانچه جانش را نیز بر سر این راه داد و رفت. هر چه گشتم دیدم از این عکس بهتر پیدا نکردم.

سایه من است افتاده بر روی برف هایی که پوشانیده اند سنگ قبر کاوه در افجه را در زمستان سه سال پیش

afjeh 2007 1.jpg



copyright © 2002-2012 | HasanPix.com