// Photojournalist

Weblog

First Page

Categories

Athens
Daily

Archives

May 2012
February 2012
January 2012
August 2010
July 2010
June 2010
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
September 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007
March 2007
February 2007
January 2007
December 2006
November 2006
October 2006
September 2006
August 2006
July 2006
June 2006
May 2006
April 2006
March 2006
February 2006
January 2006
December 2005
November 2005
October 2005
September 2005
August 2005
July 2005
June 2005
May 2005
April 2005
March 2005
February 2005
January 2005
December 2004
November 2004
October 2004
September 2004
August 2004
July 2004
June 2004
May 2004
April 2004
March 2004
February 2004
January 2004
December 2003
November 2003
October 2003
September 2003
August 2003
July 2003
June 2003
May 2003
April 2003
March 2003
February 2003
January 2003

Links

موسسه مهر ايرانيان
احسانلاین
یونس شکرخواه
کاوه گلستان
نصرالله کسراييان
جهانگير رزمی
حسن نمک دوست
کاوه کاظمی
آلفرد يعقوب زاده
کارن فيروز
آينا
joshua prager
پسرم
رامين طلايي
سایت عکاسی
سایت کارگاه
گروه عکاسی فانوس
مجله عکاسی خلاق
عکاسان قزوين
طوسي
TEHRAN24.COM
دوربين دات نت
محمد خيرخواه
مجيد محرابي
اسماعيل عباسي
خط خطي
حسين فاطمي
محمد تاجيک
ايمان بشری
جوادمنتظری
street photography
مهرانه آتشی
ايرج مهرگان
نفيسه
زهره سليمانی
منصور نصيری
ميلاد پيامی
فرشته جعفری
آرش آشوري نيا
علی خليق
ساتيار امامی
سينا جعفريه
حامد - گوهر
نوشين نجفی
حميد صادقی
بابک بردبار
عکاس ها به بهشت نمی روند
داريوش کيانی

hadipix.com
کاوه بغدادچی
محمد توکلی
حسن بردال
www.vx400.com
خبرگزاری AP
خبرگزاری رویتر
ا اف پی
بی بی سي
انجمن عكاسان مطبوعات ايران
ايرنا
خبرگزاري ميراث فرهنگی
خانه هنرمندان ایران
ايسنا

زنان
بخارا
کتاب هفته
انجمن عکاسان بحران
وحيد پور استاد
اکبر منتجبی
حامد فرمند
حسن بنانج
سهام الدين بورقانی
هادی حيدری
هفته نامه کاپوچینو
Editor: Myself
مازیار ناظمی
shanbeh
پرستو دوکوهکی
فرزانه ابراهيم زاده
چرک نويس
مصطفی قوانلو قاجار

جواد دليری
آزاده محمد حسين
آزاده بهشتی
کوروش ضيابری
« July 2010 | Main | January 2012 »
جمعه 29 مردادماه 1389
سفره‌های حکومتی


مردی با ته ریش حدودا ۵۰ ساله می گوید: می دونی وقتی بعد از مدت ها به ایران سفر کردم چی بیشتر از همه در ذهنم مونده؟

مرد کنار دستی که او هم میانسال است و شباهت زیادی به مسئولین بسیج و سپاه پاسداران دارد می پرسد: چی ؟ و مشغول خوردن نان و پنیر و گردویش می شود.

مرد اول با احساس تمام از سفرش به نطنز و عبور از کنار تاسیسات اتمی می گوید و از احساس غرورش که چه کار عظیمی در کشور انجام شده است؛ «همین طور ضد هوایی کنار هم ردیف بود و حتی تانک ها را می شد دید و همگی آماده دفاع از تاسیسات اتمی ایران. مگس اگر در هوا بپره زدنش! اصلا حمله که نمی تونه کاری بکنه ، ۵۰ متر زیر کوهه تاسیسات اتمی نطنز.»

مرد دومی گوش می دهد اما همچنان مشغول خوردن است.

اینها بخشی از صحبت های دو مرد ایرانی در رستوران و یا خانه آنها نیست؛ اینها به همراه حدود ۲۰۰ نفر دیگر در دو بخش زنانه و مردانه که با پرده ای از هم جدا شده اند در مرکز اسلامی واشینگتن در بخش پوتومک ایالت مریلند در مراسم افطار دور هم جمع شده اند.

این مرکز در سال ۱۹۸۱ درست دوسال بعد از انقلاب ایران در این محل تاسیس شده است و همزمانی آغاز به کار آن در زمانی است که داستان گروگانگیری ۵۲ آمریکایی در سفارت آمریکا در ایران در اوج خود بود، داستانی که رابطه دو کشور ایران و آمریکا بعد از آن به مدت سه دهه کامل دچار بحرانی اساسی شد.

دعای ربنای استاد شجریان که با ویدئو پروجکشن در حال پخش است مرا به ماجرای ممنوعیت صدای او که توسط صدا و سیمای جمهوری اسلامی اعمال شده و در طول سی سال آشنا ترین آوای سفره های افطار ایرانیان بوده می کشاند. بالاخره تفاوت داخل و خارج از کشور همین هاست؛ هرچند شاعر آیینی حجت الاسلام محمد زمانی و بهروز جعفری عضو کمیسیون فرهنگی مجلس شورای اسلامی در گفت‌وگو با خبرگزاری فارس از عدم پخش صدای کسی که آنها او را به «کمک کردن به فتنه گران» و «جریحه دار کردن عواطف مردم» متهم می کنند تقدیر کردند. اما ظاهرا این مرکز که نزدیکی آن با حکومت ایران بر همگان آشکار است (و تا چندی پیش تصاویر رهبران ایران ، آیت الله خامنه ای و آیت الله خمینی بر روی دیوار های آنجا خود نمایی می کرده و با اصرار ایرانیان دیگر آنها را روی دیوار ها نمی بینیم) با تصمیمش مبنی بر پخش صدای شجریان تلاش دارد اعلام کند که مستقل است و به حاکمیت ایران مرتبط نیست.

سفره هایی که همانند سفره های افطاری ایرانی ها در داخل کشور به صورت رول پلاستیکی روی زمین پهن شده اند و همه روزه دارها بعد از شرکت در نماز جماعت دور آن ها جمع شده اند تا افطار خود را با سوپ و برنج و مرغی که بین شرکت کنندگان پخش می شود باز کنند.

سوپ هیچ نشانی از سوپ رایج در ایران ندارد و فقط نخود و لوبیا و رشته را در درون کاسه کوچکی می توان دید که بیشتر همچون غذاهای سربازخانه هاست ، غذای اصلی که برنج با طعم هندی و مرغ ساده است نیز هیچ طعم ایرانی ندارد. با توصیه یک مسئول که با صدای بلند از همگان خصوصا بانوان می خواهد که بیش از یک غذا بر ندارند تا همانند شب قبل شرمنده سایر میهمانان نشوند و نوجوان هایی که همگی انگلیسی صحبت می کنند... خودم را درفضایی غریب می یابم.

نکته جالب اما پایین آوردن پرده حائل بین زنان و مردان بعد از اتمام نماز جماعت و در حین صرف غذاست که شاید این را هم باید به حساب تفاوت های کوچک میان این قشر در داخل و خارج گذاشت.

دوباره صحبت های آن دو مرد توجه مرا به خود جلب می کند؛ مرد اول که همچنان با آب و تاب از سفر به ایران تعریف می کند می گوید: نکته جالب دیگر برایش در ایران دعوای دو نفر در مشهد بوده که به فحاشی به همدیگر مشغول بودند.

من که یک سال است از ایران خارج شده ام و اتفاقا از هر دو محل مورد بحث مرد اولی دیدار داشته ام نوستالژی دوری از ایران را شاید بتوانم بفهمم اما نکته ای که برایم عجیب است محل مکالمه، آن هم بر سر سفره افطاری در میان جمع است.

حقیقت این است که اینان نماینده تفکری از جامعه ایران اند که من در میانشان احساس غریبی می کنم و نه تنها در این مرکز که در ایران هم همین احساس را داشتم. اینان که از سی سال پیش در آمریکا ماندگار شده اند و عمدتا در دفتر حفاظت منافع ایران در واشینگتن مشغول به کار هستند همچون اقلیتی که خود را از بقیه جامعه ایرانیان جدا کرده باشند شناخته می شوند و من در طول یک سال گذشته هیچ کدام از آنها را در نشست های فرهنگی و سیاسی در واشینگتن ندیده ام.

به استرسی که درونم با دیدن این جماعت و حرف هایشان ایجاد شده و حس غریبی که به روزهای زندگی ام در ایران و حضورم در مراسم این افراد دارم فکر می کنم که مرد سومی وارد بحث می شود و از مرد اولی سوالاتی می پرسد. مرد اول اینک همچون یک قهرمان و درقامت یک متخصص اتمی ظاهر می شود و شروع می کند به پاسخ دادن؛ «میزان غنای اورانیوم ایران اگر به اندازه اینقدر باشد (و با دستش لیوان یک بار مصرفی را بلند می کند) چندین برابر کوالیتی آن بیشتر از اورانیوم کشورهای دیگر است. اگربه مقیاس این محیط حساب کنیم» و دستش را به دور و اطراف می چرخاند که تقریبا هم اندازه یک زمین بازی بسکتبال است.

تعدادی از افراد که در محل نشسته اند مرا یاد حاجی بازاری های ایران می اندازند و تعدادی دیگر همچون کارمندان نهادهای امنیتی و سیاسی ایران. بسیاری شبیه اند به قیافه هایی که در تجمع های اعتراضی توسط نیروهای بسیج در گردهمایی های مختلف در ایران بر پا می شد اما کمی مرتب تر و بدون چفیه. و به یاد دارم که به دفعات بارها و بارها از آنها عکاسی کرده بودم. و یکی از آنها تجمع نیروهای استشهادی در داخل سفارت سابق آمریکا در تهران بود که دو سال پیش انجام شد تا آمادگی آن نیروها برای دفاع از فلسطینیان و انجام عملیات انتحاری به دید عموم برسد. و سفره ای را که قبل از آغاز مراسم برای نیروهای بسیج پهن شده بود تا حلیم و آش بخورند داخل «لانه جاسوسی» آمریکا.

چند بار دست به دوربین می شوم تا از افطاری مرکز عکاسی کنم اما حسی به من می گوید کسی مواظبم است، پس عکاسی نمی کنم اما باید یک فریم را برای خودم ثبت کنم، جمعی که من در میان آنها غریبه ای بیش نیستم، جماعتی که در کشور بزرگترین دشمن ایران، آمریکا آزادانه در فعالیت و زندگی هستند.

IECWDC.jpg

موقع خروجم از محل مرکز توقفی کوتاه در کنار آثار فرهنگی ارائه شده در آنجا می کنم . کتاب های مذهبی ، قرآن ، آثار عقیدتی ، مجلات معرفت که آخرین شمارگانشان به شهریور ۱۳۸۸ بر می گردد ، خیارشور، ترشی، تی‌شرت و تعدادی کتاب های کودکان و نوجوانان که عمدتا مذهبی هستند در میان آنها دیده می شود.

در پایان برگه ای را از آنجا بر می دارم که مبالغ قید شده در آن برای یک شب میزبانی مرکز جهت افطاری -از ۳۵۰۰ دلار در شب های عادی ماه رمضان تا ۷۵۰۰ دلار در شب های قدر متغیر است – در آن نوشته شده است.

و من همچنان در اندیشه این هستم که جامعه ایران و نگاه رسمی حاکمیت با داشتن این افراد در آمریکا همچنان در سه دهه گذشته توانسته است ردپای هرچند نامطمئنی ازخود در این کشور داشته باشد.

آیا فرزندان اینان که در بخش رسمی حاکمیت در خارج از ایران کار می کنند، پدران خود را می شناسند؟ آیا آنها می دانند ایرانی بودن یعنی چه ؟

با خودم کلنجار می روم که یاد حرف های دوستی می افتم که می گفت نوه دختری حداد عادل، رئیس کمیسیون فرهنگی مجلس و پدر عروس رهبر ایران، که مدتی را در ژاپن زندگی کرده را در دفتر حفاظت منافع ایران در واشینگتن دیده بوده که حتی نمی توانسته فارسی صحبت کند و او به کنایه پرسیده: شما که پدرتان رئیس فرهنگستان زبان فارسی است چرا؟

در حال خروج مردی با کت شلوار مرا صدا کرده می پرسد آیا عکسی که گرفتم برای خودم هست یا برای خبر. و من جواب می دهم برای خودم.

از آنجا دور می شوم و حسی شبیه تهوع و استرس به جانم می افتد، استرس این سوال تکراری که مدام در ایران می شنیدم و عکاسی کردنم دردسری بود همواره با ترس از اتفاقات پیش بینی نشده که هر از چندی باید جواب گوی بازجویان وزارت اطلاعات آن هم در هتل های شمال شهر و یا در دفتر رسانه های خارجی وزارت ارشاد اسلامی می شدم.
دروغ نگفتم ، نخواسته بودم که گزارشی بنویسم و صرفا بخاطر کنجکاوی و دیدار از مرکز اسلامی ایران در واشینگتن به آنجا رفته بودم اما خواندن کتابی از خاطرات سودابه اردوان که از درون زندانش در سال های دهه شصت یاد کرده و نحوه برخورد با زندانیان در داخل کشور و نقاشی هایی که از چگونگی غذا دادن به زندانیان در کتاب هست مرا بی اختیار به نوشتن وا می دارد. آیا کسی از آن افراد کتاب خاطرات سودابه را خوانده است؟ آیامی دانند بر او و بسیاری دیگر در شب های رمضان های دهه شصت چه رفته است؟


چهارشنبه 27 مردادماه 1389
پس بجنبید تا دیر نشده است

دلم میخواست الان میدان آزادی تهران بودم و به عکاسان دوره گرد دور میدان می گفتم چند فریم با اون پز های عجیب و غریب از من عکس بگیرند تا یادگاری این روزهایم بودند از آن شهر وحشی تا در زمانی که دلم تنگ شد به آنها نگاه می کردم و یاد روزهای گذشته را برای خودم مرور میکردم.
راستی شماها که عکاس هستید و نیستید چند بار دور میدان آزادی و یا جاهای دیگر از خودتان عکس گرفته اید؟ دست کم نگیرید این حرف را بعدا به یکباره می بینید دیگر در آنجایی که هستید و بودید - نیستید و آنوقت دیگر دیر است برای اینکار. همواره در پی عکاسی از عکاسان دوره
گرد آن میدان بودم اما همیشه خودم را درگیر می دیدم و در زمانی هم که درگیر نبودم تنبلی کردم تا الان افسوسش را بخورم.
راستی دور و برتان افراد خانواده و فامیلتان را هم عکاسی کنید هر چه قدر بتوانید روزانه عکس هم بگیرید ایرادی ندارد
گذشت زمان همه آن فریمها را برایتان ارزشمند خواهد کرد.
دیدن بخشی از خاطرات ما را تشکیل می دهد و ثبت آن خاطرات بخش مهم زندگی ما به شمار می رود. افرادی را که دوستشان دارید بیشتر عکسشان را بگیرید تا برایتان بیشتر بمانند.
این نوشته را برای دلتنگی ننوشتم بلکه احساس می کنم موضوعات دم دستی و نزدیک را بعضی اوقات نمی بینیم بس که گرفتار کرده ایم خودمان را با انواع و اقسام خط کشیهای درست یا غلط!! پس بجنبید تا دیر نشده است


دوشنبه 11 مردادماه 1389

Ostad Nuriblog-3.jpg

شاید بشود در این غربت آسان تر در ذهن خود تصویری از کسانی مجسم ساخت که دیگر نیستند اما با نگاه کردن به هر فریم خاطرات عکسها بلای جان آدمی می شوند اینجا -
سال ۲۰۰۲ - تهران - استاد نوری در حال نواختن پیانو


یکشنبه 10 مردادماه 1389
سخنی با عکاسان داخلی کشورم

در روزهای اخیر فعالان سیاسی و مطبوعاتی ایران در زندان اوین در اعتصاب غذا بسر می برند
یکی از این افراد بابک بردبار عکاس خوش فکر است که بعد از وقایع عاشورای سال قبل بازداشت شده و اکنون در زندان
بسر می برد.

نام بردن از بابک تنها به منظور ورود به بحثی مهم است و همگی می دانیم صحبت نکردن از آنچه باید گفته شود دردی از هیچ یک از ما دوا نخواهد کرد و می دانم در فضای داخل کسی اکنون تمایلی به ورود به این نوع مباحث را شاید نداشته باشد اما بالاخره روزی باید این حرفها زده شود و من فکر نمی کنم صبر کردن بیش از این به صلاح باشد.

بابک جوانی است مثل تمام جوانان جویای نام همچون زمانی که ما همگی در آن دوران سنی همچون او بودیم
و اگر این چنین نبود که پیشرفتی در میان نبود برای کسانی که در تلاش بودند و هستند.
هر چند در این میان در فضای مسموم مطبوعاتی داخل کشور هر گونه نزدیک شدن و همکاری با رسانه های بین المللی برای این منظور پذیرفتن انگ جاسوس فرهنگی و ارتباط با بیگانگان را بدنبال داشته و دارد.
اینکه صرفا به خاطر عکاسی از مراسمی و حتی احیانا ارسال این عکسها به مطبوعات بین المللی دلیلی برای بازداشت فردی شده باشد احمقانه است چرا که اگر قرار بر بازداشت بود از زاویه دید حکومت اسلامی باید همه کسانی که در وقایع بعد انتخابات عکاسی کرده و حتی جایزه هم گرفتند دستگیر می شدند و این در حالیست که برخی از آنها تبعه کشورهای دیگر بودند و حتی با ویزای خبرنگاری هم به ایران سفر نکرده بودند اما به خاطر عدم دسترسی رژیم به این افراد تهدیدها و برخورد با آنها به سوی عکاسان داخلی و عمدتا جوان بوده و هست.
بابک بردبار نمونه ای از کسانی است که هیچ پشتوانه ای در این روزها برای حمایت از خود نمی یابند چه از طرف تشکلهای عکاسی داخل و چه از طرف سازمانهای حقوق بشری و مطبوعاتی بین المللی و مهمتر از طرف خبرگزاریهای خارجی مستقر در ایران که احیانا آثار وی را استفاده کرده اند.
این البته واضح است که تشکلهای عکاسی داخل کشور در این روزها شاید مصلحت را بر سکوت دیده اند اما واقعیت اینست که برای فاصله گرفتن از این وضعیت آچمز عکاسی ایران حتی انتشار نامه ای به مسولین مهم است عدم موضعگیری انجمن عکاسان مطبوعات ایران بدون در نظر گرفتن اینکه بابک عضو آن بوده یا نه برای رسمیت دادن به چنین تشکلی در برابر برخوردهای احتمالی بعدی مهم است.
سازمانهای بین المللی نیز در راه اندازی موج خبری در چنین وضعیتهایی میتوانند موثر واقع شوند هر چند تعداد زیاد افراد در بند بسیار وضع موجود را دشوار کرده است.
اما سخن گفتن از رسانه هایی که عکسهای عکاسان داخلی را استفاده می کنند در شرایطی که تمام توانشان بر حفظ دفاتر خبریشان در ایران است شاید بی نتیجه باشد.
باید در نظر داشت خبرگزاریهای داخلی همچون ایرنا - فارس و ایسنا تا زمانی که خود لازم ببینند حتی با تماس مستقیم خواهان فروش و عرضه عکس به رسانه های بین المللی مستقر در ایران در شرایط نابرابر پوشش اخبار در کشور هستند و البته در این میان حتی در برخی موارد نظر مسولین اداره روابط عمومی ریاست جمهوری در عدم دعوت از عکاسان رسانه های خارجی مستقر در ایران برای پوشش برنامه های خبری ریاست جمهوری در ایران اعلام کسب درآمد برای عکاسان داخلی عنوان شده بود تا آنها بتوانند با فروش عکسهایشان در آمد بیشتری کسب کنند.
شاید در دید حرفه ای اینکار پذیرفتنی نباشد اما در کشوری همچون ایران باید پذیرفت مراکز رسمی تعیین کننده نحوه خروج اطلاعات و اخبار از کشور هستند تا بلکه بتوانند (لوگوی اختصاصی) خود را در رسانه های بین المللی به تمام دنیا بشناسانند.
اگر بپذیریم خود رسانه های رسمی و مراکزی همچون ریاست جمهوری عکاسان داخلی را به سمت همکاری با مطبوعات خارجی سوق داده است پس دلیلی بر بازداشت بابک وجود ندارد.
اینکه اتهام او چیست من نمی دانم اما اینک یک جوان که می تواند آینده ای روشن در عکاسی مطبوعاتی کشور ایفا کند در شرایط نابرابر در اعتصاب غذا بسر می برد تا شاید بتواند خود را از بند رها سازد. ترس از چنین روزهایی و ابهام در نحوه حمایت از سوی اصحاب رسانه من و دیگران را نیز شاید به جلای از وطن کشاند و اینک در ترس از سرنوشت نگران کننده یک انسان باید در این دیار روزگار سپری کنیم.
و من یاد نوشته آزاده معاونی در مجله فارین پالسی در شماره ماه جولای می افتم که اشاره می کند در پی قطع دست یک همکار ایرانی شاغل در یکی از رسانه های خارجی در جریان تظاهرات پارسال توسط نیروهای بسیج و بوسیله قمه - مسولان برای امکان
ادامه فعالیت این رسانه بر عدم پوشش خبری آن موضوع تاکید ورزیده بودند و جالب اینکه رسانه مزبور پذیرفته تا ادامه فعالیتش در ایران به مشکل برنخورد!!
توصیه من به دوستان جوان عکاس اینست که باید تمام تبعات ناشی از این نوع برخوردها را برای آینده حرفه ای و زندگی شخصی خود در نظر بگیرید و سپس وارد میدان شوید.
با چشمان بسته دیدگانتان را به هرکسی و با نازلترین قیمت نفروشید
که هنوز این رسانه های خارجی و بین المللی وقتش که باشد فقط به منافع خود خواهند اندیشد و البته این ناشی از فضای بسته مطبوعات ایران است که باید عکاسان و خبرنگاران در عدم نبود امکان فعالیت در کشور به خارج از ایران کوچانده شوند.

حسن سربخشیان - امریکا - اول اوت ۲۰۱۰



copyright © 2002-2012 | HasanPix.com